
گفتگوی تمدن ها
فاطمه گلچوب فیروزبندپی
پاییز 89
چکیده
در اسلام هیچ گونه مانع شرعی یا عقلی وجود ندارد که ما را به طور کلی از گفتگو با دیگران باز دارد. امروز چه ما بخواهیم یا نخواهیم، گفتگو تمدن ها در حال انجام شدن است، البته گفتگوی یک طرفه که مجریان آن، گفتگو را با حربه های گوناگون به دستور تبدیل کرده اند و طرف دیگر، چاره ای جز پذیرفتن و اطاعت ندارد............................
گفتگوهای کنونی از سنخ گفتگوهای آرمانی که طرفین از حقوق برابر در بیان عقاید خویش بهره مند باشند، نیست.
گفتگو به ما امکان می دهد که در برابر موج شعار های جهانی شدن یا ایجاد ایجاد دهکده جهانی یا نظم نوین جهانی، تنها ناظر و بیننده نباشیم، بلکه با حفظ اصول کلی، نقش خود را ایفا کنیم.
نگاهی به تاریخ اسلام نشان می دهد که تمدن عظیم اسلامی، هیچ گاه با انزواطلبی و گوشه گیری نمی توانست پیام خود را به دیگران برساند. البته تمدنها دارای ابعاد گوناگون هستند، هم نمودهای عینی دارند و هم نمودهای معنوی. نمودهای عینی تمدنها راحت تر منتقل می شوند، ولی انتقال نمودهای معنوی پیچیده تر است، زیرا از نظر ماهیت با یکدیگر متفاوت اند.
واژگان کلیدی: فرهنگ – دین – تعامل – تحول – تکامل – اعتقادات – تفکرات – صنعت
مقدمه
یکی از عوامل مهم غربزدگی و از ابزارهای پیشرفته فرهنگ منحط غرب، خودباختگی فرهنگی است. یعنی انسان شرقی انسان جهان سومی، احساس کند که او عقب افتاده است، و همیشه باید به کشورهای اروپایی که در ذهن او از نظر استعداد و نژاد برتر از او هستند وابسته باشد چه رسد به اینکه، کشوری صنعتی و حتی مهمتر از کشورهای پیشرفته، دنیا شود.
و دلیل این خودباختگی، یکی به عدم شناخت قدرت، توانایی و همت و نعمتهای خدادادی کشورهای جهان سوم خصوصا کشورهای اسلامی بر می گردد و یکی به عدم آشنایی با تمدن اسلامی در قرون اولیه پس از ظهور اسلام، مرتبط می شود. (صرفی، محمد تقی، 1376، تمدن اسلامی از زبان های بیگانگان، دفتر نشر برگزیده)
استعمار فرهنگی از تحقیر«نژادیست» تحقیر انسان و نفی شخصیت و حیثیت انسانی را جستجو می کند و این فرهنگ استعماری مظهر تسلط ایدئولوژیک است که نفوق تکنیکی را پایه نفوق «فکری» ، «عملی» و «معنوی» نیز به حساب می آورد و «تاریخ اصیل بومی» را از طریق شستشوی مغزی به صورت یک تاریخ جعلی برای مردم پست و ناچیز در می آورد.
اما واقعیت این نیست، ارزشهای روحی و هنری که برخاسته از فرهنگ و تمدن آدمی است، به آدمی شرافت و شخصیت خاص می بخشد.
تمدن معرف چیزهایی است که به قصور تصور ما در فرهنگهای عینی مختلف مشترک و اصلی اند، همان فرهنگهایی که می توانند در یک گروه وسیع جای گیرند واژه اصلی اشاره می کند به فرضیه ای مشخص درباره اهمیت نسبی جنبه های مختلف یک فرهنگ و تاثیرات متقابلی که به آنها بر یکدیگر می گذارند.
امکان ندارد فرهنگها را بر اساس شباهتهایشان بدون فرضیه ای راهنما که شباهتهای مهم را مشخص کند و یا مواردی را که شبیه نیستند اعلام کند، طبقه بندی کرد.
فرهنگ را به عنوان یک میراث اجتماعی می توان مشخص کرد، فرهنگ عبارتست از نظامی که بر طبق آن یک گروه با محیط خویش سازگاری پیدا می کند.
سازگاری یعنی از بدست آوردن آن چیزهایی از محیط طبیعی که زندگی افراد با آن تامین می شود. بخشهای یک فرهنگ مثل تشکیلات اقتصادی، نهادهای سیاسی، جهان بینی، هنر و غیره .... جز در محدوده ای که توسط تولید ایجاد می شود، نمی توانند گسترش یابند این وابستگی حوزه های مختلف یک فرهنگ نسبت به پایه ی تولیدی آن امری الزامی نیست.(ماکه، ژاک، 1369، تمدن لیاهان، تاریخ، فنون هنرها و جوامع، علوی، اسدالله، معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی)
و نسبت به تحولات و دگرگونی ها یی که در جهان سیاست و و اقتصاد و فکر و فرهمگ و در مفاهیم نظری و مصادیق علمی در کلیه و جزئیات و در هر شانی از شئون زندگی رخ می دهد امری طبیعی است.
جهان اسلام در قرن اخیر در خوابی طولانی فرو رفت و این خواب طولانی نتیجه جمود و تهجر دوران گذشته ی آن است.
جمود فکری و عاطفی و عملی جمودی که افکار را بر پایه ی قواعدی مرده و بی روح، برپا ساخت و وجدان را بر احساساتی که خالی از اصالت و صداقت بود، استوار کرد. و رفتارها را بر پایه ی اعمالی وسیله ساز که خالی از روح زندگی و ابتکار بوده بنا نهاد.
جمودی که جهان اسلام را نشخوارکننده ی تمدن اولیه بزرگ خود قرار داد و اندیشه ها و راهکارهای قدیمی را بدون هیچ زیاد و افزون ساختن چیزی بدان، حفظ کرد. و چیزی جدیدی که زنده باشد و مطابق گامهای زمان و زندگی به پیش تازد تا بداند اضافه نکرد. (قطب محمد، 1379، گفتگو یا پیکار تمدن تمدنها، مبینی، حسن، مرکز انتشارات)
همچنین باید از تغییراتی یاد کرد که در اثر تقلیدها یا نوآوریها ممکن است مستقیما در سایر بخشهای فرهنگی دوای بخشهایی که با تولید ارتباط مستقیم دارند بوجود آید و بنابراین از نظام سیاسی جامعه اثر بگذارند و حتی موجب آشفتگی آن را فراهم آورند.
مفهوم گفتگوی تمدن ها
گفتگو را می توان به معنای دو رویی فرد با فرد یا جامعه با جامعه دانست. اگر گفتگو را به معنای سخنرانی و گفتگوی علمی در سطحی بالاتر از مکالمه است که به آن گفتمان می گویند. چنانچه گفتمان با واژه تمدن همراه شود، بالایه و والایه سطحی گفتگو دارد.
اگر گفتگو را به معنای ارتباط بگیریم، ارتباط طبیعی تمدن ها را در طول سالیان و قرنهای متمادی به ذهن متبادر می کند که یک جریان دائمی است. این مفهوم درست و افکارناپذیر است، اما با توجه به طرح گفتگوی تمدنها، مقصود را نمی رساند. البته نتیجه گفتگو می تواند از جنبه ساز ارتباط بین تمدنها باشد.
تمدن از مدنیت و شهرنشینی گرفته شده است. تمدن، حاصل و عصاره مظاهر فرهنگی یک قوم، قبیله و ملت است که نماد آن در قانونمندی آن جامعه تجلی می یابد. مظاهر فرهنگی جوامع با یکدیگر مرتبط می شوند، دد و ستد می کند، تاثیر می گذارند و تاثیر می پذیرند.
فرهنگ معانی وسیع و متعددی دارد. از نظر لغوی به علم، فضل، دانش، عقل و ادب، فرهنگ می گویند فرهنگ انسانی عبارت است از: آداب، رسوم، سنتها و رفتارهای انسانی که با مظاهر مادی آمیخته شده است و زبان عقاید، باورها، رمزها، ابزار، موسسات، آثار هنری و مانند آن را در بر می گیرد.
ممکن است بحثها از اشتراکات ظاهری آغاز شود، ولی هرچه به اعتقادات دینی و فلسفی نزدیک می گردد، هم بحث انگیز تر است و هم چنانچه تفاهم هایی صورت گیرد، ماندگارترو پایدارتر خواهد بود. رعایت اخلاقی انسانی و اسلامی، پیش زمینه اثربخشی و هم چنانچه تفاهم هایی صورت گیرد، ماندگارتر و پایدارتر خواهد بود. رعایت اخلاقی انسانی و اسلامی، پیش زمینه اثر بخشی گفتمان است. در مقابل بی توجهی به شرائط زمان و مکان و شیوه و ابزار مناسب برای گفتگو میز از عوامل بازدارنده است که گاه آثار نامطلوبی بر جای می گذارد.
رابطه فرهنگ و تمدن
به نظر مک آیور فرهنگ معادل است با بیان حالات زندگی (ایدئولوژی، دین و ادبیات). تمدن نیز عبارت است از: تشکل جامعه و نظام و کنترل شرایط اجتماعی.
گروبر فرهنگ را به ارزشهای اجتماعی و تمدن را بع واقعیتهای اجتماعی مربوط می داند.
علامه محمد تقی جعفری رحمه الله نیز تمدن و فرهنگ را چنین تعریف می کند: تمدن عبارت است تشکل هماهنگ انسانها در حیات معقول با روابط عادلانه عادلانه و اشتراک همه افراد و گروههای جامعه در پیشبرد اهداف مادی و معنوی انسانها در همه ابعاد مثبت، فرهنگ عبارت است از شیوه انتخاب شده برای کیفیت زندگی که با گذشت زمان و مساعدت عوامل محیط طبیعی و پدیده های روانی و رویدادهای نافذ در حیات یک جامعه به وجود می آید.
بین تمدن و فرهنگ باید تمایز قائل شد، ولی این تمایز تنها در تعریف است و در واقعیت جداسازی فرهنگ و تمدن از یکدیگر امکان پذیر نیست ، زیرا انسان در جامعه زندگی می کند و تمدن نیز در بستر جامعه محقق می شود. از سوی دیگر تمدن بدون مبنا و زمینه قبلی ایجاد نخواهد شد بلکه نامبنای تمدن، فرهنگ است.
بنابراین تمدن و فرهنگ در یکدیگر تاثیر و تاثر متقابل دارند و فرهنگ زیربنای تمدن به شمار می رود. در تاثیر متقابل این دو باید دانست اگر پیشرفت تکنولوژی را از مصادیق تمدن بدانیم، خواهیم دید که با ورود این ابزار به دیگر کشورها، افزون بر بعد مادی، خواه ناخواه در فرهنگ بومی این کشور نیز اثر گذارده است.
در این صورت، تمدن و فرهنگ، مکمل یکدیگرند. به نظر می رسد که تمدن به معنای رفتارها و اعماله باشد که به محصول ماده فعالیتهای اجتماعی بازمیگردد، مثل: هواپیما، اتومبیل و تکنولوژی، در مقابل، فرهنگ به آفرینش محصولات اخلاقی و عقلانی در مسیر حیات معنوی نیاز دارد. آفرینش های دینی، هنری و فلسفی در کیفی ترین شکل ممکن، در آفرینشهای معنوی جلوه گر می شود.
کوتاه سخن اینکه فرهنگ روح تمدن است. فرهنگ را نمی توانیم از اندیشه دینی و دین اجرا کنیم. دین هم روح فرهنگ است دین را هم نمی توانیم از گوهر ایمان مذهبی اجرا کنیم. روح دین، ایمان مذهبی است.
فرهنگ و تمدن به عنوان میراث مشترک بشریت دربرگیرنده ابعاد اجتماعی، تاریخی و سیاسی ملتهایگوناگون است این دو ارزشها، هنجارها، روشهای فکری و اصول پذیرفته شده و نهادمندی را در بر می گیرد که نسلهای پی در پی هر جامعه، بیشترین احترام و اهمیت را برای آنها قائل اند.
فرهنگ و تمدن در طول تاریخ از کارکردهای اجتناعی و تاریخی ملتهای تاثیر پذیرفته است. بنابراین، هرگونه تغییر و تحرک اجتماعی که در بردارنده تبادل و تعامل فرهنگهاست، به وسیله فرآیند فرهنگی و تمدنی تحقق می یابد.
هر تمدن در جریان شکوفایی خود، به تدریج نهادها و زیرساختهای اصلی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و علمی متناسب با خود را ایجاد می کند.
پس فرهنگ و تمدن دو پدیده درهم تنیده اند که به دلیل تحولات جدید و اختلاف در ضریب تحریک بین آنها، نوعی نابرابری نسبی در پویایی آنها پدید آمده و بین آنها فاصله افتاده است. بر این اساس، برای حل مسائل ناشی از تمدن جهانی، راهی جز بهره گیری از ارزشهای سازنده فرهنگهای متفاوت نیست. در نتیجه، وقتی مسئله گفتگوی تمدنها مطرح می شود، خودشناسی و خودسازی فرهنگی و اجتماعی، نخستین گام در مسیر تحقق این گفتگو خواهد بود.
تمدن اسلام و غرب
تمدن اسلام را می توان حاصل و برآیند اجتماعی اندیشه، عقیده و رفتار جامعه اسلامی دولت و ملت تعریف کرد. یک جامعه آن گاه دارای تمدن اسلامی است که از در و دیوار آن نشانه اسلامیت نمودار باشد. در واقع، تمدن اسلامی یک کل است که در یک روند پیوسته قرار دارد، به گونه ای که هر جزء دیگر را مورد حمایت قرار دهد. عمق این پیوستگی در اندیشه و تمدن اسلامی آن گونه است که در همه اجزاء دیگر سراغ گرفت.
تمدن اسلامی با عقلانیت آمیختگی دارد، زیرا عقل به عنوان یکی از منابع و مصادر چهارگانه هم ردیف کتابنیست و اجماع به رسمیت شناخته شده است. دین و عقل دو پدیده متناقض نیستند. عقل در تمدن اسلامی با گذشت زمان، رنگ کهنگی به خود نمی گیرد. پدیده های اجتماعی دیگر به دلیل نداشتن صیغه الهی، تاریخ مصرف دارند، ولی دین، ایستایی و توقف ندارد.
با توجه به مسائلی که گفته شد، تمدن به معنای مدنیت و شهری شدن همه مراتب اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی یک قوم یا یک ملت را در بر می گیرد و نمود عینی آن در رفتار و کردار آنان ظاهر می شود. بنابراین، تمدن غربی به معنای مجموعه ای از فرهنگ، اقتصاد روحیات و عملکرد غربیان و تمدن اسلامی نیز برآیندی از روحیات و عملکرد انسان است. بدین ترتیب، تمایز اساسی بین تمدن غرب و تمدن واقعی اسلام آن گاه مشخص می شود که قوم و ملتی به احکام اسلام عمل کند.
اساس و ریشه صعود و نزول تمدن غرب و اسلام در تامین کردن یا نکردن دو رشته نیازهای بشری است. انسان دو دسته نیاز دارد، نیاز مادی و نیاز معنوی. باید گفت: هرچند تمدن غرب در اقتصاد خلاصه نمی شود، ولی اقتصاد، موتور حرکت و پیشتاز این فرهنگ است. آنان اعتقاد دارند که با تسلط بر اقتصاد، تخصیص بهینه منابع، و حداکثر استفاده از طبیعت و رشد مادی، نیازهای معنوی و کیفی و روحی آنان نیز برآورده می شود. در مقابل تمدن، اسلامی که بر پایه اخلاق، دین و قانون الهی نهاده شده ، در پی تعامل بخشیدن به نیازهای انسان است. و انسان برای رفع نیازهای خود، با خود خدا، انسانهای دیگر و طبیعت، رابطه برقرار می کند.
عوامل درونی این تمدن انسان ساز عبارتند از:
1-نفی غیرخدا و تاکید بر نقش خلیفه ی الهی خدا
2-تکیه بر انسان سازی
3-اصل قراردادن آخرت و آباد کردن دنیا در مسیر آخرت
4-تکیه بر دانش آموزی و آزادی اندیشه
5-بهره گیری از پیشرفتهای اقتصادی، نظامی، سیاسی و ...
اما وضعیت در غرب دگرگون بود. تمدن غربی قرون وسطایی در پی جنگهای صلیبی و رویارویی با تمدن مقتدر اسلام رو به ضعف گذارد و از درون آن تمدنی جدید با ویژگی مخالفت و ضدیت با تمدن غربی و توجه بسیار به محور افقی طبیعت و رابطه با انسانها شکل گرفت.
در تمدن غرب، توجه انسان به نیارهای مادی و جسمی معطوف می شود. علوم طبیعی نظیر فیزیک، شیمی، اقتصاد، مردم شناسی و جامعه شناسی، اهمیت می یابد و از ارزش فلسفه، الهیات، تهذیب نفس و اخلاق کاسته می شود.
برای تمدن غرب، بهشت منحصر به زمین است و در بهره برداری و بهره کشی از آن، هرگونه بخواهد، می تواند اقدام کند تا به مصرف و رفاه بیشتر دست یابد. از این رو با آلودگی به استمثار و بهره کشی انسان و استعمار و غارت اموال و دارایی کشور های جهان می پردازد. قتل و غارت، نابسامانی استعمار و استثمار، جزئی از تمدن جدید غرب شده است. تمدن غربی با اصالت دادن به سرمایه، نیازهای معنوی و کیفی را فرعی پنداشته است. سبب گسترش افسردگی، سرگردانی، طغیان و احساس پوچی در نسل جوان و نگرانی و نا امیدی اندیشمندان و پژوهشگران شده است.
تمدن ، فرهنگها: تقابل یا تعامل از دیدگاه رشاد
تمدن عبارت است از مجموعه ایی از حاصل فعالیتهای ذهنی آدمی که تدبیر و تسهیل کننده جهات گوناگون زندگی جمعی و سازنده شخصیت و هویت آهاد یک ملت بیا جامعه در مقطع تاریخی و منطقه جغرافیایی مشخص باشد. هر تمدنی مبتنی است بر پیشینه هایی تاریخی ، اجتماعی و پیشگمانه های معرفت شناختی و هستی شناختی ، انسان شناختی و جامعه شناختی خاص،و مشتمل است بر فرهنگ و ادب ، رسوم و آداب ، هنر و ادبیات ،نظامات اچجتماعی مخصوص به ئخود هر تمدن از دو دستته از مؤلفه های نرم افزاری و سخت افزاری، مبانی فلسفی و قواعد و مفاهیم انسانی بخش نرم افزاری آن و صنعت و معماری بخش سخت افزاری آن به شمار می رود. هر تمدن روحی دارد و جسمی ، هر تمدنی مانند یک موجود زنده دارای ادوار رویانی و طفولیت، بلوغ و جوانی، کهولت و فتوراست. می توان گفت تمدن و جه سخت افزاری فرهنگ و فرهنگ وجه نرم افزاری تمدن است اما دشوار است تقدم و تأخر دائم و نسبت ثابتی میان مقولاتی چون : تمدن ، فرهنگ و فن آوری و.... تعیین و تعریف کرد، چه آنکه گاه نوعی فرهنگ : آداب هنر و فن آوری در پی ظهور یک نوع تمدن پدید می آید، گاه نوعی فرهنگ و آداب نیز می تواند منجر به پیدایش نوعی تمدن گردد. رشاد این مجموعه گزاره های حقیقت نمون و آموزه های تکامل بخشی که از سوی مبدا ومدبر حیات و هستی ، برای ارتقاء بشر به او الهام شده است . به نظر رشاد غالباً ظهور هر تمدنی متعاقب ظهور یا احیاء یک دین روی می دهد، نوعاً ادیان مولد و مقوم تمدنها هستند، یعنی میان دین و تمدن رابطه سبب ومسببی حاکم است، البته هستند تمدنهایی که ظاهراً بالمره از ادیان جدا هستند و حتی یکسره الحالدی تلقی می شوند اما اگر اجزاء وعناصر انسانی موجود در آن تمدنها دقیقاً مورد مطالعه قرار گیرند رد گای تعالیم انبیباء را در آنها می توان یافت . تعالیسم انبیاء هر چند با واسطه و غیر مستقیم ، به سراسر حیات و روابط بشری تسری گرده است. هیچ مقطعی از زمان و قطعه یی از مکان را بدور از تأثیر دین نمی توان یافت، اگر بر این ادعا این آموزه اسلامی نیز بیسافزاییم که عقل حجت خدا امت و خرد پیامبر درونی است، در خواهیم یافت که بسیاری از عناصر معقول تمدنی ملهمه الهی است، تمدن مطلقاً الهادی نداریم اما تمدنها غالباً دینی نیستند، البته دینی متصور و متحقق است. تمدن دینی حاصل فعالیت ذهنی انسان دینی است، در نظر رشاد انسان دینی برتر از انسان متدین است، انسالن متدین ،انسان تنها ملتزم به دین است هر چند از انسان دینی انسان محو و مذاب شده در دین است، انسان به فطرت بازگشته و انسان خدا گونه شده است، انسان دینی انسانی است که پیبش از هر چیز و پس از هر چیز خدا را می بیند ، اندیشه اش عین دین ، رفتارش عین دین و کردارش است، چنین انسانی هر چیز و پس از هر چه پدید آورد دینی خواهد بود زیر ساخت تمدن دینی معرفت شناسی و هستی شناسی الهی است، از آنجا که دین عباغدت است از تعریف خاص از هستی و حیات و طریقی ویژه در مناسبات انسانی، تحقق خارجی و کامل این تعریف ، همان تمدن دینی است. تمدن سکولار ، تمدن التقاطی است زیرا می تواند مشتمل بر عناصر و مؤلفه های سازگار با دین و مؤلفه های مند دینی و الحاوی باشد، تمدنی که مندیت بات دین درآن غالب است تمدن الحاوی است . تمدن دینی ، مکان بین ، بلند منظر ، دورنگر ، تعالی اندیش و تکامل بخش است، تمدن دینی در اندیشه سعادت بشر و کمال آدمی است اما انسانمدار نیست ، بلکه خداغ مدار است، تمدن دینی تواماً تمدن حاصل از عشق محض صوفیانه است، تمدن حاصل از عقل صرف ملحدانه است. تمدن صوفیانه و تمدن ملحدانه ، تمدن تکبال است، پرواز با آنها ممکن نیست،بلکه تصور تمدن صوفیانه که یک تعبیر متناقص نماست – دشوار است. دین حد و رسم و حدود و روسوم مشخصی دارد برای تعیین هویت تمدنها آنها را با ید با دین سنجید، دینی ، غیر دینی بودن تمدن ها نسبی است، یعنی یک تمدن به هر اندازه در زیر ساخت های معرفت شماختی و هستمند شناختی خود از دین متاثرنر، و در روساخت ها و رویه ها به دین شبیه تر باشد به همان میزان دینی تر است، و به هر میزان در مبانی و بناها ازدین دورتر باشد به همان اندازه غیر دینی تر خواهد بود. تمدن سکولار دینامدار و تمدن الحاوی انسانمدار است ، اما نسیم انسان را تا حد بت فرو می کاهد ، ربانی گرایی و الهی اندیشی آدمی را تا مرز خدایی فرا می برد. تمدن الهی و تمدن الحادی از جهات گوناگون با هم متفاوتند: از حیث مبادی و مبانی ، از جهت اهداف اغراض ، از نظر روش ها و شیوه ها ، از لحاظ نتایج و حواصل .
تمدنها ، فرهنگها : تقابل یا تعامل از دیدگاه موتچوپولوس
موتچوپولوس معتقد است که نمی توانیم از تمدن بی آنکه این مفهوم را از مفهوم فرهنگ جدا سازیم سخن بگوییم . این رو مفهوم در مشخص کردن ابعاد گوناگون زندگی اجتماعی و شخصی مکمل همدیگر هستند. به نظر موتچوپولوس تمدن به معنای کل رفتارها و اعمال را جع به محصول مادی فعالیتهای اجتماعی است ازفیبل اتومبیل هواپیما و انواع دیگر تکنولوژی ، در صورتیکه فرهنگ به نیاز به خلق محصولات اخلاقی و عقلانی که حیات معنوی از آنها فراهم می آید اشاره دارد. از نظر ریشه لغوی، فرهنگ کشت روشمند زمین برای بدست اوردن محصولاتنی بهتر از محصولات طبیعی است. لذا میان مفاهیم طبیعت و فرهنگ تقابل وجود دارد. در روزگار ما، فرهنگ به معنای کشت استعدادهای عقلانی و اخلاقی آدمی برای افرینش های معنوی با بهترین ئکیفیت، اعم از آفرینش های دینی ، هنری، فلسفی است. که از آنها انتظار ثمرات و میوه های هم می رود. در حالیکه تمدن مستلزم تولید اجناس مادی با بهترین کیفیت است. از این قرار ، تکنولوژی نوعی ابزار روشمند برای بهبود بخشیدن مستمر به محصولات در سطح تمدن می گردد ، اما باز می تواند به نحوی در نو آوری های فرهنگی تاثیر بنهد. در واقع ، اگر پیامدهای فعالیتها فرهنگی و تمدنی را باید از هم جدا ساخت ، در اینصورت تقربیاً باید آفرینش های فرهنگی را در مقابل محصولات تمدن قرار داد. آفرینش های فرهنگی به جوامع در محکم ساختن ساختارشان یاری می رساند و روابط اعضای انها را مستحکم می سازد. و محصولات تمدنی زندگی مادی را سهل تر می کنند .
موتچوپولوس دین را به معنای پیوند فرهنگی میان اعضای یک جامعه مفروض بخاطر رجوع مشترک به نیروهای فرا طبیعی بود، ودر عین حال به معنای مجوعه مظاهرهنری یک آیین دینی مفروض نیز بود.این عناصر مشترک در ایجاد و تقویت پیوند های ساختار ی میان اعضای جوامع گوناگون یاری رسانده است و هنوز هم یاری می رساند.
اگر از لحاظ تارخی سخن بگوییم هرگز جامعه ای بدون دین وجود نداشته، و از آنجا که دین و هنر با هم پیوند دارند در نتیجه دین بدون هنر وجود نداشته است و حتی در جامعه پیشن خدا نا باور شوروی که از ماکسیم الهام گرفته بود قهرمان پرستی اجباراً جایگزین خدا پرستی شد و بالخره، راست است که هنر از سیطره جادو و دین که از آنها سر چشمه گرفته رها گردیه است. اماذ امروزه هنوز حال و هوای سحر آمیز و دینی اش را نگه داشته است که ان را به تماشا گر منتقل سازد. قوم شناسان معتقدند که آفرینش های فرهنگی برای حیات جوامع ضروری هستند.
موتچوپولوس مبانی که در ورای مسئله برخورد تمدنها وجود دارد مبانی ایدئولوژیک است نه فلسفی و معرفت شناختی و برعکس مبانی که در مسئله گفتگو ی تمدنها وجود دارد کاملاً فلسفی و معرفت شناختی است چرا که در ورای مبانی ایدئولوژیکی که در بردارنده نظریه تعارض یا برخورد تمدن هاست یک مفهوم جزیی و دگماتیسم را ارائه می کند و گفتگوی تمدنها ذاتاً فلسفی است چون یک برداشت کاملاً فلسفی است،اگر چه برخی بر این باورند که فرهنگها غیرغربی نباید از بین بروند اما آنها این شعار را می دهند که فرهنگ غربی بهتر است. و این تشبیه که می کنند نظام ادئو لوژیک را مانند دست کشی است که به دستان زشت و زمخت در زیر خودش پنهان می کند که زیباست و تئوری برخورد تمدنها سلطه فرهنگی فرهنگ غربی را دارد در حالیکه گفتگو ی تمدنها کاملاً مفهوم دموکراتیک دارد و در مفهوم گفتگوی تمدنها وام گیری و وام دهی در آن نهفته است، بعضی از عناصر را می شود وام گرفت و برخی از عناصر را می شود وام داد.
از آنجا که اصطلاح جهان شمولی در صدد این است که بر جهان صرفا یک الگوی تمدنی را تحمیل می کند و در نتیجه ابعاد وجود آدمی را به یک بعد کاهش می دهد، ولی تکثیر فرهنگها چندین بعدی بودن او را ؛ یعنی دارایی استثنایی معنوی او را تضمین می کند. بدین علت است که گفتگو میان فرهنگها امروز ضرورت می یابد ، چرا که رشد دارایی فرهنگی هر چه جامعه مجزا را از طریق نفوذ عناصر جدید، و جذب و تحمیل بعدی این عناصر تضمین می کند کخ فهم آن را از فرهنگها ی بیگانه مشارکت اش با آنها اسان می سازد و جان تازه می بخشد و بدین سان ، نوع بشر رابی آنکه در دام خطر فقر معنوی گرفتار اید متحد می سازد.
تمدنها، فرهنگها : تقابل یا تعامل از دیدگاه کاستوپولوس
مراد از تمدن ، وضع مالی از جامعه بشری است که با مرحله پیشرفته ای از رشد در هنرها وعلوم و با ترکیب اجتماعی ، سیاسی وفرهنگی متناظر مشخص شده است. از جهت دیگر ، مراد از تمدن ، همچنین نوعی فرهنگ و جامعه است که به مدد گروه ، ملت یا ناحیه خاصی ، یا به مدد هریک از این امور در دوره خاصی رشد یافته است. از سوی دیگر، مراد از فرهنگ تمامی رفتارها، الگوها ،هنرها ،باورها ،نهادها و تمام محصولات دیگر کار و اندیشه بشری است که از لحاظ اجتماعی تحول یافته اند ویژگی مشخص یک جامعه ویا ملت می باشند. بعلاوه مراد ما سبکی از تعابیر اجتماعی و هنری ویژه یک جامعه یا طبقه ، و فعالیت عقلانی و هنری یا بهبود عقلانی یا اجتماعی است که از چنین فعالیتی برآمده است. به نظر کاستوپولوس ، مراد از تکنولوژی بکارگیری علم، مخصوصاً در اهداف صنعتی یا تجاری ، و تمام مجموعه روشها وموادی است که برای دست یابی به چنین اهدافی بکارگرفته می شود. به عبارت دیگر، مجموعه معرفتی که در دسترس تمدن قرار دارد که در شکل دادن به اسباب، در بکار بستن هنرهای دستی و مهارتها، واستخراج یا جمع آوری مواد ازآن سود می جوید.
کاستوپولوس معتقد که دین بر این فرض قرار دارد که کسی که موجود قدرت یا قدرتهایی فرا طبیعی را شناخته است طرز تلقی معنوی و عاطفی دارد. دین تعبیر باور انسان و تقدیس اش نسبت قدرت و یا قدرتهای فرا طبیعی است که خالق جهان و حاکم برآن در نظر گرفته شده اند. از این گذشته ، مراد از دین هر دستگاهی از باورها یا اعمال خواه شخصی و خواه نهادینه شده است که به باور این تقدیس تجسم بخشیده است.
ارتباط مستحکمی میان دین و تمدن درکار است. نمی توانیم هیچ تمدنی را بدون عناصر دینی آن در نظر بگیریم . بشریت تجربه معنوی شش هزار سال تمدن را در اختیار دارد و سر گذشت تمام تمدنها ی بزرگ این امر را اثبات می کنند.
تمدنی که صرفاً دینی باشد امکانپذیر نسیت . چرا که تجربه دینی برعوامل بسیاریر تکیه زده است. از لحاظ نظری ، حکومت الهی در دست انسانهای تحقق می یابد ، فرقی نمی کند که این انسانها چقدر از خود گذشته باشند. حکومت الهی صورت از حکومت است که در آن خدا به عنوان حاکم برتر در نظر گرفته می شود ، قدرتهای دنیوی در دستان نظامی از روحانیت که دارای اجزایی الهی قرار دارد. تمدن خدا ناباور یا دنیوی در کار نیست، اهمیتی ندارد اگر دین درارکان نهادهای دولتی ممنوع باشد. آزادی دین ، همانند تسامع دینی پایه و اساس دموکراسی واقعی است.
درجهان غرب سخن بسیاری در باب برخورد تمدنها گفته شدده است ، چرا که غرب به انکار خدا به هر شکلی دارد و به ثروت زمینی و تکنولوژی برتز ایمان دارد که بی شک به بن بستی فرهنگی معنوی و به جاده ای بن بست منتهی می شود. در جهان اسلام تلاشهاو کشمکشهای بسیاری صورت گرفته است که در صد فهم راز توفیق غرب بوده اند.
برای جهان شرق بازگشت به اسلام اصیل و فرهنگ اش به دور از افراط و تفریط ها گامی ضروری است. از این رو ، امروزه گفتگو ضرورت دارد. نمی توانیم بدون گفتگو پیشرفتی داشتته باشیم چرا که گفتگو مبادله افکار و تهاید است. تمدنهای بزرگی به صحنه ظهور رسیده اند و بخاطر عدم تناسب آنها در انطباق با نیاز های بشری برای مدتی طولانی از روی زمین محو گشته اند.
نظریه ها نتینگتون
اسلام به لحاظ جمعیتی گسترش انفجار ی دارد و همین امرهم برای کشور های مسلمان و هم برای همسایگان آنها عواقبی داشته و موجب عدم ثبات شده است. تمدن های غیر غربی عموماً به طرح مجدد ارزش خاص فرهنگ های خویش رو آورده اند.
با این حال تفاوت های عمده در توسعه سیاسی و اقتصادی در تمدن ها مختلف ، آشکارا از تفاوت های فرهنگیشان ریشه می گیرد. کامیابی های اقتصادی اسیای شرقی از فرهنگ این منطقه نشأت می گیرد . چنانکه مشکلاتی که جوامع آسیایی شرقی در دتیابی به نظامهای سیاسی دموکراتیک دارند نیز به فرهنگ آنها مربوط می شود. فرهنگ اسلامی تا حدود زیادی منشأ ناکامی دموکراسی در بخش عمده ای از جهان اسلام است .توسعه جوامعه پساکمونیستی اروپایی شرقی و شوروی سابق نیز ازطریق هویت تمدنی این جوامع شکل می گیرد. ان دسته از این کشورها که میراث دار مسیحیت غربی هستند به سوی توسعه اقتصادی و سیاست دموکراتیک پیش می رونند، در حالی که چشم انداز توسعه سیاسی و اقتصادی در کشور های ارتو دوئکس چندان روشن نیست و در جمهوری های مسلمان نشین نومید کننده است.
در همان حال که آسیای ها به دلیل توسعه اقتصادی خود اعتماد به نفس بیشتری پیدا می کردند، انبوه مسلمانان هم به اسلام به عنوان منبع هویت ، ثبات ، مشروعیت ، توسعه قدرت و امید روی آوردند، امیدی که در شعار «اسلام تنها راه حل است رخ نمود » باززایی اسلام با گستره و عمقی که دارد تازه ترین مرحله در روند تطبیق تمدن اسلامی با غرب است، تلاشی که راه حل را نه ایدئولوژی غربی ، بلکه در اسلام جستجو می کند.
و مجسم کننده پذیرش مدرنیته ، نفی فرهنگ غربی و تعهد دوباره به اسلام، به عنوان راهنمای زندگی در جهان مدرن است. بعضی از غربی ها جمنله کلینتون مدعی شده اند که غرب با اسلام مشکلی ندارد تنها با افراطیون اسلامی و خشونت گرا مخالف است. (قطب ،1379، 145)
نظریه فو موکویاما
دموکراسی لیبرال می تواند «نقطه پایانی تکامل ایدئولوژیکبشر» و «تکامل نهایی حکومت بشری» می باشد. و در این مقام« پایان تاریخ» به حساب اید. یعنی ، شکلهای فبلی حکومت ویژگیهایشان نقصهای مهلک و بی منطقی هایی بود که سرانجام آنها را از چا در اورد به حال آنکه دموکراسی لیبرال به نحو قابل اثباتی فارغ از چنین تناقضات درونی است... دموکراسی های پایدار امروز ی فارغ از بیعدالتی یا مشکلاتی جدی احتماعی نیستند. اما این مشکلات ناشی از اجرای ناقص دو اصل دو قلوی آزادی وبرابری است که دموکراسی مدرن برآن استوار است، و ناشی از نقص خود اصول نییست ... آرمان دموکراسی لیبرال را نمی توان بهبود بخشید. درگیری ، نه تنها در اروپا ، بلکه در سطح جهانی دیگر روی نخواهد داد. دقیقاً در جهان غیر اروپایی و بطور مشخص در چین و شوروی است که تغییرات بزرگی رخ داده، اما رویارویی اندیشه ها دیگر به پایان رسیده است. معتقدان به مارکسیم لنینیسم ممکن است هنوز و در جاهایی مثل مانوگوا ، پیونگ یانگ یا کمبریج ماسوچوست وجود داشته باشد ولی آن که طور عالم پیروز شده ودموکراسی لیبرال است . آینده دیگر به جدال های هیجان انگیز میان اندیشه اختصاص ندارد . بلکه وقف حل مشکلات فنی و اقتصادی روزنره خواهد شد. فو موکویاما ، در پایان بحث خود با لحنی غمناک به این نتیجه می رسد که چنین جهانی ،سراسر کسالت بار خواهد بود.(همان،ص146)
نظریه داروین
چارلز داروین (1882-1809) یکی از نوآوران است ،افکار او ابتداً مباحث فراوانی برانگیخت ولی بعدها خود دچار تکامل شد.حیات ابتدا در شکل ساده و اولیه ی خود یک موجود زنده تک سلولی بود و پس از تک یاختگی به چند یاختگی و آنگاه به پیچیده تر شدن و تنوع موجودات زنده رسیده ، توجه به دیرینه شناسی این امر را اثبات می کند زیرا فسیلهای باقی مانده نشان می دهد که دوره های قدیمی و اولیه ی زمین شناسی از فسیلهای ساده ی موجود زنده است.
بر اثر عوض شدن محیط زیست و شرایط زندگی موجودات زنده سعی می کردند، خود را باشرائط زیست جدید تطبیق دهند، اما عده ای از موجودات زنده بر اثر علت ناشناخته ای بطور ذاتی توانستند خود را تطبیق دهند وعده ای هم نتوانستند خود را به آن انتخاب طبیعی گفته می شود آنها که موفق شدند خود را تطبیق دهند، ماندند و آنها که نتوانستند، از میان رفتند که این حادثه را دراروین ، تنارع نبقاء و انتخاب اصلح نامید.
بنابراین موجودی به موجود دیگر تبدیل شده است و از ساده بودن به کامل بودن رفته اند، اینگونه نیست که هر موجود زنده رأساً یک مرتبه خلق شده باشد . این نظریه به نظریه ی تحول انواع یا ترانسفورمیسم نام برده شده است. این نظریه از آنجا که برای مردم همسوس بوده بیشتر مورد توجه بود ازاین جهت داروین با مخالفتهای بسیار سختی مخصوصاً آنجا که نظریه ی او عنوان می کرد انسان هم از موجود زنده ی دیگری که شبیه انسان است نشأت گرفته است . مواجه شده بود . از نظریه ی داروین یک سلسله نتایج فلسفی گرفته شده که این نتایج فلسفی به قرار زیراست که انسان قد است خود را از دست می داد. زیرا حیوانیس مانند حیوانات دیگر می شد نه اینکه منشأ جداگانه ای داشته باشد. و خداوند ان را با خاک آفریده باشد. و جهان رابرای او روح خود را دراو دمیده باشد ونتیجه مردم را برای حیوانیت بیشتر آماده می کرد.
و از طرف دیگر فربه ای بر پیکر کتابهای دینی اروپا وارد آوردو مردم را به دین بی اعتناتر کرد. و سوم آنکه باعث شد که فکر تحول و تکامل را مردم تعمیم دهند وئ احساس بکنند پس انسان هم دارای تکامل و تحول است انسان هزار سال قبل ، با انسان امروز فرق کرده باشد و درنتیجه اعتقادات و سنتها و افکار انسان فبلی کهنه و فراموشی شدنی است. (همان ،147)
نظریه مارکس
کارن مارکس(1883-1817) فلسفه ی اجتماعی و سیاسی خود را در شرایطی ابراز داشت که اروپا از تحول ناشی از صنعت در تب و تاب فراوانی بود. هجوم مارگران روستایی از روستاها به شهر و صنعت روزافزون اروپا و مصرف و استهلاک آن در سراسر عالم، موجب شده بود که کارگران بیشتر کار بکنند و کمتر مزد بگیرند و از طرفی صاحبان ماشین و کارخانه یعنی سرمایه داران بیشتر سود برند، این حادثه اروپا را به سمت یک بحران کارگری به پیش می برد و از طرفی دیگر تحول صنعتی، اروپا از نظر اخلاقی و اجتماعی و اعتقادی دچار فراز و نشیب سنتی کرده بود. جامعه ی سنتی به یک جامعه صنعتی تبدیل شد. و طبیعتابا آمدن روستائیان از روستا به شهر و کمبود فرد و ... جامعه را کلا از جنبه های مختلف دچار تغییرات کرده بود. در یک چنین فضایی مارکس فلسفه ای را عرضه کرده بود که هم برای کارگران امید بخش بود و هم متاثر از اوضاع و احوال آن روز اروپا.
مارکس با توجه به تحول صنعتی بسیاری از تغییرات در روش زندگی، اخلاقیات و اعتقادات شده بود اغلام کرد که روش تولید(چگونگی تولید) زیربنا است و اخلاق و اعتقادات، قوانین، عواطف، احساسات، ایدئولوژیها هم رو بنا هستند مارکس فرض کرده بود که دین در زمان فئودالیته، اختراع دست فتودالهاست تا رعیت را در وضع اسفبارشان، تسکین بدهند و چون داروی مسکنی بود، رعایا هم پذیرفتند و از اینجا بود که گفت دین اخیرن توده است.
بهر حال، مارکس تصور کده بود که حرکت جامعه ی بشری از این دوره های تاریخی (صیادی، کشاورزی، برده داری، سرمایه داری سوسیالیزیم و کمونیزم) حقی و جبری است اصطلاحا به آن دترمینسیم تاریخ گفت و چون این حرکت تاریخ بر مبنای چگونگی تولیدات می باشد و وجه و چهره ی اقتصادی دارد به آن ماتریالیسم تاریخی یا تفسیر اقتصادی تاریخ نامید.
انتقادهای مهمی بر نظریه ی مارکس وارد است که می توان به برخی از آن اشاره کرد:
الف-اگر واقعیت بر حسب عوض شدن طرز تولید که زیربنا است، تمام اعتقادات، عواطف، اخلاقیات که روبنا هستند، عوض می شود. چرا امور زیبا، دستخوش چنین تحولی نشد مثلا آسمان پرستاره، برای بشر در دوره ی کشاورزی هم زیبا بود و برای انسان عصر کاپیتالیسم هم همینطور.
ب-زبانها هرگز طبقاتی هیستند و بر حسب دوره معنایشان عوض نمی شود.
ج-انسان در دترمینیم تاریخی مارکس مجبور مطلق خواهد بود و نقش اداره ی فعال آدمی فراموش می گردد.
د-در پاره ای از موادت تاریخی، زیربنای اقتصادی همان بود ولی تحولات فرهنگی رخ داد.
ه-اگر دین اختراع فئودالها است، چگونه در همه ی دوره های تاریخی دین حضور داشته است، حتی تحقیقاتپاره ای از دانشمندان نشان می دهد که در جوامع اولیه و دوره های ابتدایی و صیادی و دامپروری که مارکس قائل به مالکیت جمعی در آن است ( کمون اولیه) باز هم نوعی این باوری، حضور داشت.
و-تحقیقات مارکس در دترمینیسم تاریخی و جبر تاریخ، از نظر واقعیت خارجی، درست در نیامده است. زیرا پیش بینی مارکس این بود که جامعه از ماشینیم و کاپیتالیسم(صنعتی) به سوسیالیزم و کمونیزم می رود لذا به نظر او اولین جامعه ی سوسیالیستی، در انگلستان و آلمان ایجاد می شد. اما به عکس در آلمان و انگلستان جامعه ی سوسیالیستی ایجاد نشد و در جامعه ی کشاورزی و فئودالیسئه ی روسیه که هموز مرحله ی کامپتالسیم را طی نکرده بود، جامعه ی سوسیالیستی ایجاد شد. (همان،151)
نتیجه گیری
جهان ما از فرهنگها، ملل، آداب و رسوم و سنتهای مختلفی برخوردار است. بویژه آنکه روز به روز ارتباط در جهانما نزدیکتر می شود و به قولی دهکده جهانی شده است.
به تعبیر متفکرانی مانند برماس کیفیت گفتگو، مشخص کننده چگومگی وجود انسانی است. و کسانی مانند هانتینگتون جهان را به سوی تنوع فرهنگها یعنی چند قطبی شدن و گفتگو آنها با یکدیگر بویژه اسلام و غرب رهسپار می دانند. از طرف دیگر متفکرانی مانند فوکو یا ماپایان تاریخ را اعلام کردند و گفته اند که جهان به سوی دموکراسی لیبرال پیش می رود و بهتر از این هم نمی شود.
منظور از گفتگوی تمدنها بررسی نتیجه تاثیر و تاثر طبیعی فرهنگها در طول اعصار و قرون نیست، گفتگوی تمدنها، پدیده خاصی است که فرهیختگان و اندیشمندان دو یا چند جامعه فرهنگ با هدف خاصی، آن را بیان می کنند. بنابراین با مذاکره علمی و فرهنگی، از خود می گویند و از دیگران می شنوند.
منابع و ماخذ
قطب، محمد،1379، گفتگو یا پیکار تمدنها، مبینی، حسن، مرکز انتشارات
صرفی، محمدتقی، 1376، تمدن اسلامی از زبان بیگانگان، دفتر نشر برگزیده
ماکه، ژام،1369، تمدن سیاهان، تاریخ فنون، هنرها و جوامع، علوی، اسدالله، معاونت فرهنگی آستان قدس رضوی
روح الامینی، محمود، 1347، زمینه فرهنگ شناسی، نشر پیام نور
رزمجو، حسن، 1376، تاثیر فرهنگ اسلامی بر رشد و شکوفایی مغرب زمین، کیهان فرهنگی
www.porsojoo.com
www.hawzah.net
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر