۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

انقلاب کبیر فرانسه



انقلاب كبير فرانسه
عباس غلامعلي تبار فيروز جايي
پاييز 89
چكيده......
در سال 1789 ميلادي، در فرانسه، انقلابي روي داد كه معروف به “انقلاب كبير فرانسه” شده است. اين انقلاب را فراماسونرها و طرفداران ايده‌هاي بورژوازي رهبري كردند و در متن “پروتكل‌هاي صهيونيزم جهاني” آمده است كه: «ما اين انقلاب را “انقلاب كبير” ناميديم»............................


ادامه مطلب
انقلاب کبیر فرانسه به سال ۱۷۸۹، عصر نوینی در تاریخ فرانسه و جهان آغاز نمود. دانتون و روبسپیر که از سران انقلاب بودند، به قلع و قمع شدید مخالفان داخلی پرداخته، عصر ترور یا وحشت را آغاز نمودند. مخالفان، روبسپیر را برکنار نموده و به سال ۱۷۹۴ اعدام کردند؛ اما در تامین امنیت و ثبات کشور ناکام ماندند.

در این شرایط ناپلئون بناپارت به سال ۱۷۹۹ کودتا نمود، و در ۱۸۰۴ خود را امپراتور خواند.با شکست ناپلئون در جنگ واترلو به سال ۱۸۱۵، لویی هجدهم به سلطنت رسید. در زمان او کنگره وین تشکیل شده و مرزهای اروپای مرکزی و از جمله فرانسه و آلمان را تثبیت کرد.با پایان جنگ جهانی اول در ۱۹۱۸، فرانسه با وجود متحمل شدن خسارات بسیار نواحی آلزاس و لورن را از آلمان پس گرفت.در ژوئن ۱۹۴۰ و در جریان حمله برق آسای آلمان نازی به فرانسه، مارشال پتن به نمایندگی فرانسه، پیمان عدم مخاصمه با آلمان را امضا کرد، و حکومتی دست نشانده هیتلر در فرانسه روی کار آمد.همزمان ژنرال شارل دوگل جمهوری در تبعید فرانسه را در لندن تشکیل داد. با آزاد شدن فرانسه در ۱۹۴۴، دولت ژنرال دوگل به پاریس انتقال یافت.


واژگان كليدي......
اصول روشنگری، ملی‌گرایی دموکراسی، لیبرال ها ،رادیکال ها ،دوره هاي ترورو وحشت،ايده‌هاي بورژوايي و عصر روشن‌گري ،جنبش هاى آزادي خواهان
مقدمه.......[1]
بعد از سال ۱۹۴۵، مستعمرات فرانسه به تدریج به استقلال رسیدند. آخرین مستعمره اصلی فرانسه الجزایر بود که در ۱۹۶۱ به استقلال رسید.نتایج یک نظرخواهی در ۱۹۹۸ نشان می داد که از هر ۵ فرانسوی، ۲ نفر دارای علایق نژادپرستانه هستند. در دور اول انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۲ نیز، ژان ماری لوپن نامزد ملی گراهای افراطی و نژادپرست، پس از ژاک شیراک حائز رتبه دوم شد.این در حالیست که فرانسه یکی از متنوع‌ترین کشورهای عضو اتحادیه اروپا از نظر نژادی است. ممنوعیت حضور با حجاب اسلامی زنانه در مراکز آموزشی و ممنوعیت استفاده از برقع در کلیه اماکن عمومی از جنجال‌های اخیر این کشور به شمار می آیند.
انقلاب فرانسه (۱۷۹۹-۱۷۸۹)
 انقلاب فرانسه (۱۷۹۹-۱۷۸۹)دوره‌ای از دگرگونی‌های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب‌های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیقی در کل اروپا شد.پس از انقلاب در ساختار حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیازات فئودالی برای طبقه اشراف و روحانیون کاتولیک بود، تغییرات بنیادی در شکل‌های مبتنی بر اصول روشنگری، ملی‌گرایی دموکراسی و شهروندی پدید آمد.با این حال این تغییرات با آشفتگی‌های خشونت‌آمیزی شامل اعدامها و سرکوبی‌ها در طی دوران حکمرانی وحشت و جنگ‌های انقلابی فرانسه همراه بود. وقایع بعدی که می‌شود آن‌ها را به انقلاب فرانسه ربط داد شامل: جنگ‌های ناپلئونی و بازگرداندن رژیم سلطنتی و دو انقلاب دیگر که فرانسه امروزی را شکل داد است. برخی معتقدند اولین جرقه انقلاب، یورش به باستیل بود و در آن زمان نیز مردم هنوز به براندازی سلطنت فکر نمی‌کردند و برخی آغاز آن را ماه مه ۱۷۸۹ (میلادی) می‌دانند. پایان آن را ۱۷۹۵ یا ۱۷۹۹ می‌دانند و برخی سال ۱۸۰۴ که ناپلئون اعلام امپراطوری نمودو گاهی تمام دوره ناپلئون را تا ۱۸۱۵ نیز در جزء انقلاب فرانسه می‌آورند ولی اغلب آغاز عصر ناپلئون را پایان دوره انقلاب می‌شمارند توکویل، از اندیشمندان هم‌عصر انقلاب، معتقد است که با وجود آن همه تلاش برای وقوع انقلاب، نتیجه کار دموکراسی نبود. شاید به همین دلیل است که وی برخلاف بسیاری، سال ۱۷۸۹ (شروع انقلاب) را سال پایان انقلاب می‌داند. با این حال به نظر بسیاری، انقلاب با سقوط زندان باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز شد. شاه، لویی شانزدهم، در سال ۱۷۹۳ اعدام شد و سرانجام، در سال ۱۷۹۹ هنگامی که ناپلئون بناپارت به قدرت رسید، انقلاب پایان پذیرفت .پس از ناپلئون دوباره نظام جمهوری جایگزین شد تا این که ناپلئون سوم (برادرزاده ناپلئون)، کودتا نمود و امپراتوری دیگری به راه انداخت. پس از آن جمهوری‌های متعدد شکل گرفت. بدین ترتیب در کم‌تر از یک قرن، بر فرانسه به شکل‌های گوناگونی مانند جمهوری، دیکتاتوری، سلطنت مشروطه و دو امپراتوری متفاوت حکمفرمایی شد.تا به امروز که فرانسه، جمهوری پنجم بر فرانسه حکمفرماست.
انقلاب کبیر فرانسه در مرحله ی پس از پیروزی[2]    

  انقلاب ها، پس از پیروزی
یکی از مراحل مهم و حساس هر انقلابی، مرحله ی بعد از پیروزی آن است. زیرا بعد از این که انقلاب به پیروزی رسید و نهادهای نظام سابق را از بین برد، نوبت به سازندگی و تشکیل نظام جدید در جامعه ی دگرگونی شده می رسد. اگر انقلابی دارای رهبری، برنامه ی ویژه برای نابودی نظام حاکم و ایدئولوژی مشخص باشد، به طور مسلم بعد از پیروزی دچار مشکل نخواهد شد. زیرا هر مکتب و ایدئولوژی دارای راه و رسمی برای زندگی دنیا و ابعاد گوناگون آن است و براساس آن می تواند مدینه ی فاضله ی خود را بنا نهد. انقلاب های پنج گانه مورد نظر هر کدام به تناسب مکان، زمان، مردم شرکت کننده در آن ها و رهبران خود، بعد از پیروزی هم مراحلی را پشت سرگذاشته اند که لازم است در یک درس به این مرحله از انقلاب ها هم اشاره شود و مورد مقایسه قرار گیرند.
انقلاب فرانسه
الف - حاکمیت لیبرال ها
بعد از پیروزی انقلاب فرانسه، میانه روها «لیبرال ها» که شامل بورژواها و سلطنت طلبان بودند، قدرت را در دست گرفتند. توده ی مردم که از وضع موجود در فرانسه ناراضی بودند، نقش مؤثری در پیروزی انقلاب نداشتند. به همین دلیل نتوانستند قدرت سیاسی را بعد از انقلاب به دست گیرند. بورژواها خواستار تغییرات اساسی و بنیادی در فرانسه نبودند. از همین رو با تغییر حکومت پادشاهی مطلقه به مشروطه، لوئی شانزدهم را در سلطنت ابقا کرده، گارد ملی فرانسه را با عضویت افراد بورژوا به فرماندهی یکی از ژنرال های ارتش سابق به نام «لافایت» برای دفاع از انقلاب تشکیل دادند. در مجلس مؤسسان فرانسه هم که بعد از انقلاب تشکیل شده بود، زمام امور در دست بورژواها و اشراف لیبرال بود. لیبرال ها تا سال 1793 میلادی؛ یعنی چهار سال بعد از انقلاب بر مسند قدرت باقی ماندند.
ب به قدرت رسیدن رادیکال ها
لیبرال ها در دوران حاکمیت خود در فرانسه موفق به بعضی از اصطلاحات سطحی مانند لغو تقسیم بندی طبقاتی شدند اما این کارها چندان مؤثر نبود و نمی توانست مردم فرانسه را راضی کند. گروه های روستایی و کارگران که بعد از سقوط زندان باستیل کم کم وارد صحنه ی انقلاب شده بودند از محافظه کاری مجلس و خیانت لوئی شانزدهم به انقلاب به خشم آمده بودند. لوئی شانزدهم تصمیم گرفته بود که به خارج از کشور فرار کند و از آن ها برای حمله به انقلابیون و نابودی انقلاب کمک بگیرد. این گروه ها مصمم بودند تا سلطنت را سرنگون کرده و حکومت جمهوری بر پا کنند. این افراد که در واقع انقلابیون واقعی «رادیکال ها» بعد از انقلاب محسوب می شدند، به رهبری افرادی مانند روبسپیر تصمیم گرفتند که ابتدا ضد انقلاب داخلی را سرکوب کرده، سپس به جنگ با کشورهای دیگر و متجاوز به فرانسه «پروس و اتریش» که به تحریک سلطنت طلبان قبلی به فرانسه حمله کرده بودند، بپردازند. شور و هیجان انقلابی که در مردم فرانسه ایجاد شده بود، سرانجام باعث یورش آن ها به پاریس «1792 م» شد. آن ها با حمله به کاخ سلطنتی، لوئی شانزدهم را از سلطنت خلع کرده، سپس اعدام نمودند و آن گاه اعلام جمهوری کردند. بدین ترتیب هدایت مردم به دست انقلابیون رادیکال افتاد.
ج - سرانجام انقلاب
انقلاب فرانسه که پس از پیروزی فراز و نشیب های زیادی را پشت سر گذاشته بود، سرانجام در سال 1793 م با اعدام لوئی شانزدهم منجر به حکومت جمهوری در آن کشور شد. بعد از تشکیل جمهوری هم، کشور آرامش پیدا نکرد و رهبران انقلاب هر کدام زمانی چند قدرت را در دست داشتند و اقدام به اعدام و نابودی همکاران خود نمودند. به طوری که یک دهه پس از انقلاب، بیشتر رهبران انقلاب به وسیله ی «گیوتین» یا سایر وسایل نابود شدند. طی این سال ها، هرج و مرج شدیدی در فرانسه حاکم بود تا این که سرانجام در سال 1799 م ناپلئون بناپارت» به قدرت رسید و دیکتاتوری فزاینده ای را در آن کشور حاکم کرده، باعث جنگ ها و خون ریزی های زیادی در اروپا شد.

گاهشمار انقلاب
اگر آغاز انقلاب را دست بالا «ماه مه ۱۷۸۹» یعنی هنگامی که شاه فرمان شروع بکار مجلس اصناف را پس از ۱7۵سال داد، بدانیم و پایان آن را «سال ۱۸۰۴» ، سال امپراتوری ناپلئون، درینصورت می‌توان مروری اجمالی بر گاهشمار انقلاب نمود:
مه ۱۷۸۹ (میلادی)
پادشاه فرانسه، لوئی شانزدهم، اعضای مجلس عمومی طبقاتی رابه کاخ ورسای فرا می‌خواند. این اولین نشست این مجلس پس از سال ۱۶۱۴ (میلادی)، در دوران لویی سیزدهم،است. و از آنها می‌خواهد تا بحران مالی کشور را مهار کنند.
ژوئن ۱۷۸۹ (میلادی)
۱۷ ژوئن: طبقه متوسط مجلس موسوم به طبقه سوم از مجلس اصناف، جدا می‌گردند و خود را به عنوان مجمع ملی اعلام می‌نمایند. ۲۰ ژوئن: همهٔ اعضای مجمع ملی، بجز یک نفر ، در زمین تنیس قصر پادشاه در ورسای تحصن می‌کنند و قسم یاد می‌کنند تا قانون اساسی جدید را تدوین کنند.
۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹ (میلادی)
صبح روز سه‌شنبه ، اوباش و انبوه خشمگین مردم پاریس با شنیدن اینکه سربازان پادشاه در راه هستند، سی هزار تفنگ سرپر را از زرادخانه سلطنتی در هتل اَنوالید، می‌دزدند و به زندان باستیل هجوم می‌برند.
اوت ۱۷۸۹ (میلادی)
۴ اوت: مجلس ملی حقوق فئودالی را لغو می کند. ۲۶ اوت: مجمع ملی، بیانیه حقوق بشر و شهروندان فرانسه را تصویب می‌کند. بر طبق این بیانیه، آزادی، یک حق طبیعی محسوب و تساوی تمام شهروندان در برابر قانون تضمین می‌گردد.
۵ اکتبر ۱۷۸۹ (میلادی) کمبود مواد غذائی و شورشها ادامه می‌یابند. در پنجم اکتبر جمعیتی از مردم که اکثر آنها را زنان تشکیل می‌دادند از پاریس به سمت قصر پادشاه در ورسای، راهپیمایی و تقاضای نان می‌کنند.آنها اعضای خانواده سلطنتی را بعنوان اسیر با خود به کاخ تویلری، در پاریس که بیش از یک قرن کسی در آن نبود، می‌برند.
نوامبر ۱۷۹۰ (میلادی)
2 نوامبر: دولت دارایی‌های کلیسا را مصادره می‌کند.
سال ۱۷۹۱ (میلادی)
۲۱ ژوئن: پادشاه و خانواده اش سعی در فرار از فرانسه دارند، اما در شهر مرزیِ وارن دستگیر شده و به فرانسه رجعت داده می‌شوند. هزاران تن از اشراف زادگان ، کشیشها و افسران ارتش که مخالف انقلاب هستند، فرانسه را ترک می‌گویند.
۱۴ سپتامبر: لویی شانزدهم، قانون اساسی جدید را امضا نموده و بدین ترتیب سلطنت مشروطه را می‌پذیرد.
آوریل ۱۷۹۲ (میلادی)
فرانسه علیه اتریش و پروس که برای حمایت از پادشاه فرانسه ، نقشه حمله به فرانسه را داشتند، اعلان جنگ می‌کند. این آغاز جنگهای انقلابی علیه نیروهای مشترک اتریش، پروس، انگلستان و اسپانیا است. آنهاتا سال ۱۸۰۲ (میلادی) به مبارزه خود ادامه می‌دهند.
اوت ۱۷۹۲ (میلادی)
ژاکوبین‌ها و انقلابیون افراطی پادشاه را عزل و دستگیر می‌نمایند. و پس از آن اعدام‌های انقلابی آغاز می‌گردد.
۲۲ سپتامبر ۱۷۹۲ (میلادی)
انتخابات بر پا می‌گردد. برای اولین بار در تاریخ فرانسه، هر فرانسوی از حق رای برخوردار است. رژیم پادشاهی از میان می‌رود و در فرانسه یک جمهوری و دولت مردمی اعلام می‌گردد. از این پس، حتی پادشاه لوئی شانزدهم نیز یک شهروند خوانده می‌شود. شروع تقویم انقلاب از ۲۲ سپتامبر است.


ژانویه ۱۷۹۳ (میلادی)
در یازدهم ژانویه لوئی شانزدهم به جرم خیانت و شرکت در توطئه با قدرتهای خارجی گناهکار شناخته شده و ۱۰ روز بعد اعدام می‌گردد.
۵ سپتامبر ۱۷۹۳ (میلادی)
آغاز دوره وحشت و ترور در فرانسه؛ ژاکوبین‌ها، گروهی انقلابی افراطی به رهبری ماکسیمیلیان روبسپیر، قدرت را در دست می‌گیرند. این دوره ۱۰ ماه بطول می‌انجامد.
۱۶ اکتبر ۱۷۹۳ (میلادی)
همسر لوئی شانزدهم، ماری آنتوانت، اعدام می‌گردد.
۲۸ ژوئیه ۱۷۹۴ (میلادی)
 با اعدام روبسپیر و ۲۱ تن از یارانش دوره وحشت پایان می‌پذیرد و از آن به ترمیدور یاد می‌کنند.
سال ۱۷۹۵ (میلادی)
22 اوت: قانون اساسی سال ۱۹۷۵ به تصویب می‌رسد. اکتبر: قرار داد صلح با پروس و هلند و چند ماه بعد با اسپانیا به امضاء می‌رسد. یک دولت جدید به نام دیرکتوار (هیت مدیره) تشکیل می‌یابد. متشکل از پنج مقام اجرایی و دو حقوقدان عالیرتبه. این دولت چندان موفق نیست و نارضایتی بوجود می‌آورد.
سال ۱۷۹۹ (میلادی)
ناپلئون بناپارت، یک ژنرال ارتش انقلابی، قدرت را در دست می‌گیرد. دولت به ناچار کناره گیری می‌کند. ناپلئون بسرعت امنیت را برقرار می‌سازد و خود را اولین کنسول می‌خواند.
سال ۱۸۰۲ (میلادی)
ناپلئون به عنوان کنسول‌اول مادام العمر، انتخاب می‌گردد.
۲۸ مه ۱۸۰۴ (میلادی)
ناپلئون خود را امپراتور فرانسه و همسرش ژوزفین را امپراتریس اعلام نمود.



 نگاهي به عوامل انقلاب کبير: فرانسه پس از دويست و هجده سال[3]
    در 218 سال پيش در روز 14 ژوئيه 1789 انقلابيون فرانسه زندان باستيل نماد قدرت شاهان فرانسه را متصرف، زندانيان را آزاد و مدتي بعد آن را خراب کردند. امروز در همان محل ايستگاه مترويي به همان نام قرار گرفته که بر در و ديوار آن تصاويري از زندان باستيل و زندانيان و زندانبانان ديده مي شود.
      انقلاب فرانسه زاييده شورش توده مردم ناشي از مشکلات، نابرابري ها، فشار ها، ظلم و ستم و استبداد حکومت سلطنتي و اشراف بود. در فرانسه آن روز هم مثل ديگر کشورهاي اروپاي غربي مشکلاتي وجود داشت و انقلاب فرانسه مجموعه حوادثي است که بعد از بيداري مردم به دنبال رنسانس تا اوايل قرن نوزدهم ادامه داشت و تحول بزرگي در ساختار اجتماعي، سياسي، تاريخي فرانسه و اروپاي آن روز به وجود آورد. انقلاب فرانسه اولين جنبش مردمي اروپا بود که به فروپاشي حکومت 1500 ساله خاندان سلطنتي فرانسه از کلويس اول 451 ميلادي تا لويي شانزده 1792 انجاميد و پايه هاي حکومت هاي سلطنتي اروپايي را لرزاند. انقلاب با شروع کار « مجلس طبقاتي عامه» مرکب از نمايندگان اشراف، کليسا و توده مردم آغاز شد.    
    عوامل انقلاب
    1- فرانسه و انگلستان دو قدرت استعمارگر اروپايي، داراي حکومت سلطنتي و در رقابت استعمارگري و جنگ با يکديگر بودند. جان سانتير برادر ريچارد شاه در سال 1215 در انگلستان منشور ايجاد پارلمان مرکب از دو «مجلس لردها» مرکب از نمايندگاني از بين اشراف و اسقف ها با معرفي شاه و «مجلس عوام» مرکب از نمايندگان توده مردم را امضا کرد. قدرت که تا آن زمان در اختيار شاه بود بعد از اين منشور در اختيار اکثريت نمايندگان مجلس عوام قرار گرفت. مدتي بعد کرامول با شورش خود جمهوري را به وجود آورد که تا سال 1660 طول کشيد دو باره حکومت سلطنتي مشروطه پارلماني برقرار و الهام بخش متفکران عصر خرد در قرن هفده ميلادي و انقلابيون 1789 فرانسه شد. انقلاب فرانسه با الهام از فلاسفه عصر خرد پا را از نظام سلطنتي انگلستان فرا تر گذاشته و تفکرات تفکيک قوه ها، دموکراسي، جامعه مدني و اصول حقوق بشر و شهروند را ارائه داد.
   2- مردم فرانسه خسته و عاصي از سلطنت استبدادي، خواهان سلطنت مشروطه پارلماني، تقليل قدرت شاه و شرکت در اداره امور کشور شدند.
   
    3- 60 هزار کشيش محلي و ايالتي، راهبان و نايبان کشيشي که در آمد کمتري از اسقف ها و کاردينال ها داشتند به خاطر عدم تساوي دستمزدها با انقلابيون هم داستان شدند.
    4- در جنگ هاي صد ساله با انگلستان، قدرت شاه رو به ضعف گذاشت ولي پايه هاي سلطنت استبدادي در زمان حکومت هنري چهارم )1589تا1610( مستحکم تر و در زمان لويي چهارده به اوج خود رسيد. لويي چهارده مدت 72 سال )1643 تا 1715( بر فرانسه حکومت و در راس هرم قدرت قرار گرفت، مشروعيت حکومت خود را به کليسا نسبت مي داد و افکار و نظرات خود در تمام زمينه ها را بر مردم تحميل و در واقع حاکم مطلق بود. قدرت در زمان سلطنت لويي پانزده و شانزده در اختيار شاه و کليسا بود و توده مردم نه تنها نقشي در اداره کشور نداشتند بلکه هزينه هاي سنگين کليسا و دربار را بر دوش مي کشيدند. کشاورزان در اختيار فئودال ها بودند و هزينه کليسا از طريق وصول ده يک از درآمد کشاورزان و صنعتگران تامين مي شد.
    5- مهاجرت فرانسويان به خارج. اشراف فرانسه در اوج قدرن لويي شانزده به خاطر عدم توجه شاه به آنها راه خارج را پيش گرفتند که با انقلاب سال 1789 تعداد آنها رو به افزايش گذاشت و تعداد زيادي از کشيش ها و بورژواهاي تازه به دوران رسيده به آنها ملحق شدند و جامعه فرانسويان در خارج از کشور را به وجود آوردند و تعدادي از آنها توانستند بعد از سال 1795 به فرانسه مراجعت کنند.
       6- بعضي از مورخان انقلاب فرانسه را زاييده تلاش هاي فراماسون هايي مي دانند که مخالف حکومت سلطنتي و قدرت کليسا در جامعه فرانسه بودند. لافايت، دوک دورلئان، مارا، گروشي، تاليران، اسحاق لوشاپليه، کوندورسه، سيس، بايي، پتيون و دانتون جزء فراماسون هايي بودند که در لژهاي فراماسونري براي جمهوري برنامه ريزي کرده و دوره هاي ترور و وحشت، ديرکتوار و دوران کنسولي و بالاخره امپراتوري ناپلئون بناپارت دست پرورده آنها است. ناپلئون بناپارت جزء فراماسون ها نبود و در مجموعه قوانين مدني ناپلئون از بيانيه حقوق بشر فراماسون ها صحبتي نشده است.
        7- يکي از مشکلات اساسي جامعه فرانسه قبل از انقلاب مشکلات اقتصادي بود. طبقه کشاورز و صنعتگر زحمت مي کشيد، توليد مي کرد و اشراف و کليسا از دسترنج آنها بهره مي بردند و در رفاه بودند. در فرانسه در شروع هزاره دوم ميلادي سه طبقه اجتماعي وجود داشت: فئودال ها، کشيش ها و کشاورزان که از نابرابري مطلق برخوردار بودند. تعداد زيادي از شهرنشينان در اواخر قرن هفده و اوايل قرن هجده ميلادي به خاطر گسترش صنعت و تسلط بر کشورهاي مستعمره به دنبال تجارت صاحب مال و ثروت فراواني شدند و طبقه بورژواي شهري را به وجود آوردند که با اشراف برابري مي کرد. در همين زمان طبقه کشاورز که مجبور به پرداخت يک دهم درآمد خود به کليسا و کار بي اجر و مزد براي ارباب بود، به زحمت مي توانست زندگي خود را اداره کند.
    8- لويي شانزده، به دنبال ناآرامي ها و شورش توده مردم در اداره حکومت، در سال 1789 دستور « مجلس طبقاتي عامه » متشکل از 291 نماينده کليسا، 270 نماينده اشراف و 584 نماينده طبقه سوم را صادر کرد. در شروع کار اشراف و کشيش ها حاضر به همکاري با طبقه سوم جامعه نبودند. نمايندگان طبقه سوم نام « مجلس عوام» را براي خود انتخاب کردند و خواستار برابري با دو طبقه ديگر اشراف و کشيش ها شدند که براي خود مجلس خاصي تشکيل دادند. در همين زمان کشيش سيس از آنها خواست به مجلس عوام بپيوندند که به « مجلس نمايندگان ملت فرانسه» تغيير نام داد و بعداً به نام« مجلس ملي » فرانسه مشهور شد.
    9- توده مردم بعد از تسخير زندان باستيل، سمبل استبداد و خودکامگي شاه، متوجه قدرت خود شد. شاه که از قدرت توده مردم مي ترسيد دستور داد تا محل برگزاري جلسات مجلس را به روي نمايندگان بستند، ولي نمايندگان توده مردم به سرپرستي ميرابو در سالن کليساي سنت لويي در ورساي جمع شده و قسم خوردند تا براي فرانسه قانون اساسي وضع نکنند دست از فعاليت بر ندارند. «سوگند آزاديخواهان فرانسه» در 9 ژوئيه 1789 به ايجاد «مجلس ملي قانون اساسي» منتهي شد. در اين مجلس 1200 نماينده با گرايش هاي سلطنت طلب، طرفدار قانون اساسي و ميهن پرستان راديکال وجود داشت که اکثريت در اختيار طرفداران قانون اساسي بود. نمايندگان مجلس ملي قانون اساسي بيانيه حقوق بشر و شهروند و اصول کلي قانون اساسي را به نحوي تدوين کردند که به تفکيک قوا، حاکميت ملي و تقليل قدرت شاه انجاميد و لويي شانزده را مجبور کردند تا در برابر مجلس پاسخگو باشد. کشور فرانسه به خاطر تمرکززدايي به 83 استان تقسيم شد، همه مردم در برابر قانون و پرداخت ماليات يکسان شدند، تمام القاب اشرافي حذف شد، املاک کليسا ملي اعلام شد، ماليات بين ولايات و استان ها ملغي شد، ازدواج قانوني اجباري و مسائل مربوط به احوال شخصيه به شهرداري ها محول شد، طلاق مورد توجه قرار گرفت و حق وراثت به اولاد بزرگ تر از بين رفت و تمام فرزندان در گرفتن ارثيه با هم برابر شدند. اولين متن قانون اساسي در سپتامبر 1791 به تصويب رسيد و حکومت استبدادي فرانسه به حکومت مشروطه سلطنتي تغيير نام داد و شاه تمام قدرت هاي خود من جمله حق وتو را از دست داد. شاه که حاضر به قبول مواد قانون اساسي نبود به همراه خانواده اش راه فرار را پيش گرفت ولي در شهر وارن در جنوب غربي فرانسه دستگير، به پاريس برگردانده و زنداني شد. در همين زمان دوحزب رقيب ژيروندن ها و مونتاييار (ژاکوبن ها) در مجلس و در صحنه سياسي فرانسه شروع به فعاليت کردند. دوران وحشت و ترور در فرانسه شروع و کميته نجات ملي به رهبري روبسپير به وجود آمد. انقلابيون در 21 ژانويه 1793 شاه و همسرش، ژيروندن ها، ژنرال هاي مظنون ارتش شاهي و دانتون و طرفداران وي را در ميدان انقلاب با گيوتين گردن زدند. روبسپير يک سال بعد توسط تروريست ها دستگير و او را هم با گيوتين گردن زدند و دوران وحشت و ترور پايان يافت و دوران مجلس کنوانسيون ملي شروع ولي به دنبال نابساماني هاي اجتماعي دوران گرسنگي و بيکاري مردم شروع شد، سلطنت طلبان از اين موقعيت سوء استفاده کرده و کشورهاي اروپايي را به کمک طلبيدند. کشورهاي اروپايي هم از ترس ايجاد شورش هاي مشابه و انقلاب در کشور خود به آنها کمک کردند و فرانسه به طور غيرمستقيم دچار جنگ هاي خارجي شد. در سال 1992 جمهوري اول به وجود آمد و پس از آن زمان ديرکتوار 1795، کنسولي 1799، امپراتوري ناپلئون 1804 و بازگشت به خاندان بوربون ها 1815 فرارسيد. در 1830 انقلاب ژوئيه و لويي فيليپ به سلطنت رسيد، انقلاب کارگران در سال 1848جمهوري دوم را به وجود آورد: امپراتوري دوم در سال1852، جمهوري سوم در سال 1871و دولت موقت در سال1940 تشکيل شد. پس از جنگ دوم جهاني در سال 1947 نوبت جمهوري چهارم فرا رسيد و جمهوري پنجم در سال 1958شروع شد. نيکلاسارکوزي ششمين رئيس جمهور اين جمهوري است.
     انقلاب فرانسه يك انقلاب ليبرال - بورژوايي بود. قبل از وقوع انقلاب و در زمان سلطنت لويي شانزدهم، فرانسه داراي يك مجلس طبقاتي بود و اشرافيت فئودال از مزاياي ويژه‌اي برخوردار بودند كه نمايندگان بازرگانان و سرمايه‌داران و صاحبان صنايع فاقد آن امتيازها بودند. در جريان انقلاب فرانسه، رهبري با سرمايه‌داران و بازرگاناني بود كه ايده‌هاي بورژوايي و عصر روشن‌گري را در سر داشتند و تحت شعار “برابري” خواهان حقوق برابر با اشراف و لغو امتيازات ويژة فئودالي بودند.بورژوازي، ذيل شعار “آزادي”، محدود شدنِ قدرت سلطنت و گسترش نفوذ زرسالارانِ صاحب سرمايه (بازرگانان، رباخواران، صاحبان صنايع) را طلب مي‌كرد و توده‌هاي مردم كه اكثراً از دهقانان فقير و پيشه‌ورزان خرده‌پا و گروه كم‌جمعيت كارگران صنايع تشكيل مي‌شد، در آرزوي لغو ماليات‌هاي فئودالي و عشريه‌هاي اجباري به كليسا بودند. توده‌ها تحت هدايت افرادي مثل “ميرابو”، “مارا”، “دانتون”، “ربسپير” و تأثيرپذيري از ايده‌هاي فيلسوفان عصر روشن‌گري به ويژه افرادي مثل “ولتر” و “روسو” عليه سلطنت مطلقة لويي شانزدهم طغيان كردند و در 14 فورية 1789 “زندان باستيل” را كه نماد استبداد خاندان “بوربون” بود، ويران ساختند.
با عقب‌نشيني لويي شانزدهم، سلطنت مشروطه تشكيل شد و بورژوازي ليبرال، بخش عمده‌اي از قدرت را به دست گرفت. در فاصلة سال‌هاي 1790 - 1792 قدرت غالباً در دست كلوپ سياسي “ژيروندَن”‌ها يعني نمايندگان سرمايه‌داري ليبرالِ خواهان سلطنت مشروطه قرار داشت. شاكلة كلوپ “ژيروندن”ها توسط فراماسونرها اداره مي‌شد و رهبران معروف آن “ميرابو” فراماسونر بودند. اينان در مجلس ملي فرانسه، قوانين بسياري به نفع سرمايه‌داران و به منظور بسط سكولاريسم به تصويب رساندند، اما فكر چنداني به حال توده‌هاي فقير دهقانان و كارگران نكردند. از اين رو موج اعتراضات اقشار فرودست، دوباره بالا گرفت و اين‌بار نمايندگان جناح تندرو و بورژوازي كه “ژاكوبن”‌ها ناميده مي‌شدند به قدرت رسيدند. ژاكوبن‌ها نيز اكثراً فراماسونر بودند و رهبر آنها “ربسپير”، سخت تحت تأثير ايده‌هاي دموكراتيك “ژان ژاك‌ رسو” قرار داشت. در قريب دو سال حكومت ژاكوبن‌ها (1792 - 1794) در فرانسه، رژيم جمهوري اعلام شد و علي‌رغم شعارهاي بسيار در خصوص “حقوق بشر” و “آزادي”، دوران “ترور و وحشت” حاكم شد و نزديك چهل‌هزار نفر توسط جمهوري انقلابي مدافع حقوق بشر با گيوتين گردن زده شدند و ده‌ها هزار نفر بازداشت و روانة زندان‌ها شدند و جو اختناق شديدي پديد آمد.
در دوران ژاكوبن‌ها اگرچه اصلاحات ارضي به نفع روستاييان انجام شد اما مشكلات معيشتي مردم اغلب ادامه يافت و حاكميت صاحبان سرمايه، جانشين حكومت فئودال‌ها و اشراف‌ گرديد. توده‌هاي فقير روستايي و شهري چون روند اوضاع را به نفع خود نديدند، از حكومت نااميد شدند و دست از حمايت از آن كشيدند و جناحي از سرمايه‌داري فرانسه كه از دست ژاكوبن‌ها ناراحت بود در 27 ژوئيه 1794 (9 ترميدور) كودتايي عليه “ربسپير” و “ژاكوبن‌ها” صورت داد و آنها را سرنگون و ربسپير را اعدام كرد.نقش تاريخي انقلاب فرانسه كه توسط ژاكوبن‌ها كامل گرديد، لغو امتيازات فئودال‌ها و اشراف، برقراري حكومت سرمايه‌داران به جاي فئودال‌ها، بسط سكولاريسم و زمينه‌سازي براي ايجاد يك نظام دموكراسي ليبرال در فرانسه بود كه تا سال 1794 ميلادي، تقريباً موفق به انجام همة اينها گرديد؛ هرچند كه انقلاب، روندي پرفراز و نشيب و بسيار خونين و پرنوسان را طي كرد.انقلاب فرانسه به لحاظ ايدئولوژيك تجسم آرمان‌هاي ايدئولوژي ليبراليسم بود و به لحاظ اجتماعي توسط طبقة سرمايه‌داري فرانسه و به ويژه روشن‌فكران مدرنيست رهبري گرديد؛ هرچند كه سختي‌ها و مشقات و تلفات انساني آن را توده‌هاي محروم روستايي و شهري متحمل شدند. انقلاب فرانسه به لحاظ ميزان تأثيرگذاري و سير حركت و ايدئولوژي ليبرال بورژوايي رهبري كنندة انقلاب و نيز نتايج و تبعات گستردة آن در فرانسه و سراسر اروپا، به مظهر و نمونة كلاسيك انقلاب‌هاي مدرن تبديل گرديده است. با انقلاب فرانسه، ليبراليسم به صورت ايدئولوژي غالب و طبقة سرمايه‌داران صنعتي و تجاري و بانكداران به عنوان طبقة حاكم در فرانسه مطرح مي‌گردد و نظام فئودالي و سيطرة اشرافيت منسوخ مي‌گردد. انقلاب فرانسه به دليل ماهيت ليبرال - مدرن آن، خصلت سكولاريستي داشته و دارد و در تاريخ دويست سالة پس از انقلاب‌، روند كلي جامعة فرانسه به سمت نهادينه شدن هرچه بيشتر سكولاريسم و صنعتي شدن روزافزون جامعة فرانسه بوده است‌؛ هرچند كه مناسبات مذهب با حكومت‌هاي مختلف و وزن اجتماعي كليسا در دو قرن پس از انقلاب فرانسه، تغييرات و نوساناتي داشته است، اما به هر حال سمت و سويي كلي حركت رژيم‌هاي سياسي فرانسه به سوي بسط سكولاريسم بوده است.صهيونيست‌ها و به ويژه فراماسونرها به دليل نقش مهمي كه در رهبري علمي و هدايت فكري انقلاب فرانسه داشته‌اند، بسيار سعي مي‌كنند اين انقلاب را سرآغاز “آزادي” بشر عنوان كنند. حقيقت اين است كه با انقلاب 1789 فرانسه، روح اومانيستي‌اي كه از رنسانس به بعد در غرب ظهور كرده و گسترش يافته بود، در هيأت يك حكومت و رژيم سياسي ظاهر مي‌گردد. در واقع انقلاب فرانسه صورت مثالي انقلاب‌هاي سياسي - اجتماعي عصر مدرن است و نه صورت مثالي هر انقلابي در هر جاي دنيا.با انقلاب فرانسه مفهوم ليبراليستي آزادي به عنوان مفهوم اصلي و مشهور آزادي درآمد و تعريف حقوق بشر بر پاية خودبنيادانگاري نفساني اصالت يافت، بنابراين انقلاب فرانسه آغاز بسط عملي مفهوم ليبرالي آزادي است نه معناي حقيقي آزادي و چنانكه سير بعدي حوادث در فرانسه و اروپا نشان داد، انقلاب براي سرمايه‌داران و بورژواها آزادي به بار آورد اما زنجيرهاي گران استثمار كاپيتاليستي و ورشكستگي و فقر اقتصادي را بر جان كارگران و پيشه‌وران خرده‌پاي فرانسه محكم كرد و با حاكم كردن ساختار حقوقي و سياسي و تعليم و تربيت مدرن، آدمي را از ساحت ديني وجود خود، بيش از پيش دور كرد و گرفتار اسارت و از خودبيگانگي ساخت.
 زمینه‌های اقتصادي انقلاب
مورخین دربارهٔ طبیعت سیاسی و اقتصادی اجتماعی انقلاب فرانسه اختلاف نظر دارند. تفسیرهای متداول مارکسیستی مانند تفسیر ژرژ لوفور این انقلاب را نتیجه برخورد بین طبقه اشرافی فئودالی و اعضای سرمایه‌گرای طبقهٔ متوسط جامعه دانسته‌اند. بعضی از تاریخ‌دانان استدلال می‌کنند که طبقهٔ اشرافی قدیمی یه حکومت پیشین در برابر اتحادی از اعضای طبقهٔ متوسط جامعه و روستاییان آزرده و حقوق‌گیران شهری تسلیم شدند. با این حال تفسیری دیگر ادعا می‌کند که انقلاب نتیجه از کنترل خارج شدن حرکت‌های اصلاحی گوناگون اشرافی و مربوط به قشر متوسط جامعه بوده‌است. مطابق این نظریه این حرکت‌ها همزمان با حرکت‌های مردمی حقوق‌گیران شهری جدید و روستاییان ایالت‌نشین بودند. اما هرگونه اتحاد در بین قشرها تصادفی و اتفاقی بوده‌است. اما بسیاری از تاریخ‌دانان بسیاری از خصوصیات حکومت پیشین را از دلایل انقلاب دانسته‌اند. از دلایل اقتصادی آن می‌توان به دلایل زیر اشاره کرد:
1.      لوئی پانزدهم جنگ‌های بسیاری کرده بود که فرانسه را به نزدیکی ورشکستگی رسانده بود  و لویی شانزدهم در زمان انقلاب آمریکایی از مستعمره‌نشین‌ها حمایت کرده بود که وضع بد مالی حکومت را بدتر کرده بود و بدهی ملی را بالا برده بود. صدمه‌های اجتماعی حاصل از جنگ شامل بدهی سنگین جنگ با شکست‌های نظامی سلطنت و کمبود خدمات برای برای سربازان از جنگ برگشته بدتر شد. داشتن سیستم اقتصادی بی‌کفایت و منسوخ که قدرت ادارهٔ بدهی ملی فرانسه را نداشت که هم نتیجه و عامل تشدید کنندهٔ آن سیستم مالیاتی ناتوان فرانسه بود. کلیسای کاتولیک ٫بزرگ‌ترین ملک‌دار کشور، بر محصولات مالیاتی به نام دیمه وضع کرده بود. دیمه در حالی که شدت افزایش مالیات دولت را کم‌تر کرده بود، گرفتاری فقیرترین مردم را که روزانه با سوءتغذیه دست به گریبان بودند بیشتر کرده بود.
2.      خرج‌های اشرافی و اشکار دربار لویی شانزدهم و ماری آنتوانت در ورسای با وجود فشار مالی بر مردم.
3.      آمار بی کاری زیاد و قیمت بالای نان که باعث می‌شد مقداری بیشتری پول برای غذا خرج شود و به دیگر زمینه‌های اقتصادی نرسد.
4.      قحطی و سوتغذیه گسترده که احتمال مرگ و مریضی را بیشتر می‌کرد.
5.      نبود بازرگانی داخلی و موانع زیاد گمرکی.
6.      دلایل اجتماعی و سیاسی زیادی هم وجود داشتند که بسیاری ازآن‌ها نتیجهٔ برخاست ایده‌های عصر روشنگری بودند مانند دلایل زیر:
7.      خشم بر حکومت استبدادی سلطنتی.
8.      خشم طبقهٔ حرفه‌ای و بازرگان بر امتیازات و تسلط اشرافان در و بر زندگی روزمره ٫ در حالی که با زندگی هم طبقه‌های خود در بریتینیای بزرگ و هلند اشنا بودند.
9.      خشم کشاورزان ٫ حقوق گیران و طبقهٔ متوسط بر امتیازات ارباب وار و سنتی اشرافان.
10.  خشم بر امتیازات روحانیون (ضد روحانیت) و آرزوی ازادی اییادین.
11.  ارزوی ازادی و جمهوریت.
12.  خشم مردم بر شاه به دلیل اخراج جاکس نکلر و ترگت ٫ مشاوران اقتصادی ٫ عموما به عنوان نمایندگان مردم دیده می‌شدند
جرقه ابتدایی انقلاب تلاش‌های ناموفق لویی شانزدهم برای حل مشکلات اقتصادی رو به بدتر شدن فرانسه بود.در فوریه ۱۷۸۷ وزیر اقتصادی وی لومنیه د بریینه (Lorene de Brianne) مجمع برجستگان را تشکیل داد.این مجمع متشکل از گروهی از شریف زادگان ٫ روحانیون ٫ تعدادی از طبقه متوسط و ماموران دولتی بود.هدف از تشکیل این مجمع کنار گذاشتن پارلمان که قدرت کنترل کردن فرمان‌های سلطنتی را داشتند بود.اعضای پارلمان خود را مجریان نظارت‌های مشروطه سنتی بر سلطنت می‌دانستند.کنترل کننده عموم اقتصاد چارلز الکساندر د کالونه از مجمع برجستگان خواست تا مالیت زمین جدیدی را تصویب کنند که در آن برای اولین بار بر اموال روحانیون و اشراف مالیات بسته می‌شد.مجمع این قانون را تصویب نکرد و به جای آن از لویی شانزدهم خواست تا نشست ملی نمایندگانی از رسته اجتماعی را فرا بخواند.آخرین بار نشست ملی در ۱۶۱۴ فراخوانده شده بود.در ۸ اگوست ۱۷۸۸ شاه به تشکیل نشست ملی تن داد.این در حالی بود که جکس نکلر در دومین دوره خود به عنوان وزیر اقتصاد بود.
سقوط باستیل
باستیل نام زندان بزرگی بود در پاریس که بسیاری از مخالفان دولت و سلطنت در آن زندانی بودند. این زندان با یورش مردم در ۱۴ ژوییه ۱۷۸۹ سقوط کرد. کمی پس از ظهر، جمعیت پل متحرک اول را ویران ساخت. افراد گارد ملی هم کمک کرده و پل متحرک دوم را ویران ساختند. مدافعان باستیل به جمعیت تیراندازی کردند اما بی فایده بود و نیروهای مهاجم به داخل دژ سرازیر شده و فرماندهٔ باستیل ،لونا، را اعدام کردند و باستیل را به آتش کشیدند و برای همیشه آن را از بین بردند. آنچنان که امروزه از آن، تنها میدان بزرگی به نشانه آن باقی است. بسیاری، سقوط زندان باستیل را اولین جرقه انقلاب می‌دانند.
الغاء فئودالیته و پیش‌نویس قانون اساسی
۲۰ روز پس از سقوط باستیل، مجلس اصناف فرانسه، به منظور آرام‌سازی جنگ و آشوب داخلی، در شب چهارم اوت، نظام فئودالیته را برای همیشه ملغا نمود. مجلس اصناف، بیگاری کشیدن از رعیت را از نشان‌های فئودالیته دانست و عشریه کلیسا را نیز برداشت. بدین ترتیب امتیازات صدها ساله اشراف و کلیسا از میان برداشته شد. در روز چهارم اوت اعلامیه حقوق بشر و شهروندی فرانسه نوشته شد و بنا شد تا در مقدمه قانون اساسی بعدی گنجانده شود تا حقوق شاه و ملت را تعیین نماید.
راه پیمایی زنان در ورسای
در پنجم اکتبر ،حدود ساعت نه ،انبوه زنان کارگر و خشمگین پاریسی از بخش‌های فقیرنشین جلوی شهرداری گرد آمده و تقاضای نان کردند. آن‌ها به داخل ساختمان هجوم آورده و نگهبانان را خلع سلاح کردند و به جمع آوری اسلحه پرداختند. وقتی به آن‌ها گفته شد کمون نمی تواند به آن‌ها کمک کند، عازم ورسای شدند، در حالی که تعدادی از مردان به نشانه همدردی با آنان همراه شده بودند.جمعیت در حدود ساعت 5:30 به ورسای و تالار مجلس رسیدند. آنان شاه و اعضای خانواده سلطنتی را مجبور کردند ، به پاریس بیاید. شاه با پشتیبانی گارد ملی، به کاخ تویلری در مرکز پاریس آمد. جایی که یک قرن کسی در آن ساکن نبود.
دوران حکومت وحشت و ترور[4]
از دوران روبسپیر به دوران ترور و وحشت انقلاب یاد می‌کنند. یکی از افتخارات مجلس در این دوران، اختراع دستگاهی بود که به نام سازنده‌اش گیوتین نام گرفته بود و به زودی به «ماشین مرگ انقلاب» لقب یافت. در این دوران بسیاری از مردم به عنوان دشمن مردم و مخالفان جمهوری و آزادی دستگیر، محاکمه و فورا به دست گیوتین سپرده شدند.
عوامل ناكامي انقلاب كبير فرانسه
 Hegelفیلسوف پرآوازه آلمانی که با حوادث انقلاب کبیر فرانسه هم عصر بود، هنگام شکست و تبعید ناپلئون و به سلطنت رسیدن لویی هیجدهم، در دانشگاه برلین تدریس می کرد.از دیدگاه او از آنرو انقلاب فرانسه با شکست مواجه شد که فرانسه کشوری کاتولیک بود و هنوز به آزادی وجدان(conscience) و آزادی اراده(will) که مقدمه آزادی سیاسی است، دست نیافته بود. 
به عبارت دیگر اگرچه مردم فرانسه از سلطه «نظام سلطنتی» خارج شده بود، اما هنوز از سلطه «نظام کلیسایی» رها نشده بود. آنان «شاه بیرون» را از میان برداشته بودند، اما «خصلت شاه پناهی» را که آمیخته به آموزه های دینی کاتولیک بود ترک نکرده بودند.
از این جهت Hegel «اصلاح و پیرایش دینی» را مقدم بر «توسعه و آزادی سیاسی» ذکر می کند و در درس گفتارهای «فلسفه تاریخ» چنین می گوید.

« این اصل، که پیش از آزادی وجدان، بتوان به آزادی و حقوق سیاسی دست یافت، نادرست است.
این خطاست که گمان کنیم می توانیم پیش از اصلاح دینی، انقلاب سیاسی داشته باشیم.»
انقلاب ۱۷۸۹ طليعه جامعه سرمايه دارى بورژوايى مدرن در تاريخ فرانسه بود. شاخصه اصلى اين انقلاب، استقرار موفقيت آميز وحدت ملى از طريق سقوط رژيم ارباب رعيتى بود. به گفته توكويل هدف اصلى انقلاب عبارت بود از محو آخرين بقاياى قرون وسطى. انقلاب فرانسه نخستين انقلابى نبود كه بورژوازى از آن منتفع مى شد، پيش از آن در سده شانزدهم انقلاب هلند، در سده هفدهم دو انقلاب انگلستان و در سده هجدهم انقلاب آمريكا راه را نشان داده بودند. در پايان سده هجدهم بخش اعظم اروپا از جمله فرانسه تحت رژيمى بود كه از نظر اجتماعى؛ امتيازات اشرافى و از نظرگاه سياسى ويژگى آن استبداد بر پايه حق الهى سلطنت بود. در كشورهاى اروپاى مركزى و شرقى، بورژوازى چنان رشدى نكرده بود كه بتواند نفوذ چندانى داشته باشد. اكتشافات جغرافيايى سده هاى پانزدهم و شانزدهم، بهره كشى از مستعمرات و جابه جا شدن داد و ستدهاى دريايى به سوى غرب همه و همه به عقب ماندگى شرايط اجتماعى و اقتصادى اين كشورها كمك كرده بود اگرچه انقلاب ۱۶۴۰ انگلستان اقدامى در جهت متروك كردن شيوه حكومت استبدادى بود اما استقرار آزادى سياسى در انگلستان به هيچ وجه ضربه اى خردكننده بر مبانى سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت وارد نياورد. شالوده آزادى هاى انگليسى را رسوم و سنن شكل داده بودند نه تتبعات فلسفى. برك در كتاب «انديشه هايى درباره انقلاب فرانسه» كه به سال ۱۷۹۰ منتشر شد نوشت: از زمان صدور منشور كبير تا اعلاميه حقوق مشى هميشگى قانون اساسى، اعلام و بيان آزادى هاى ما بوده است، آزادى هايى كه از نياكان خود به ارث برده ايم و بايد براى اخلاف خود به جاى گذاريم. (گائتانا موسكا، تاريخ عقايد و مكاتب سياسى، ت: حسين شهيدزاده، انتشارات مرواريد، ص ۱۲۵ ) با اين وصف عيان مى شود كه قانون اساسى بريتانيا، حقوق بريتانيايى ها را به رسميت مى شناخت نه حقوق بشر را و آزادى هاى انگليسى خصلتى جهانى نداشت. در انقلاب ۱۷۷۹ آمريكا نيز اصولى كه براى نيل بدان منازعاتى صورت گرفته بود؛ آزادى و برابرى را كاملاً به رسميت نمى شناخت. سياهان همچنان برده ماندند و تساوى حقوق سفيدپوستان نيز در واقع به هيچ وجه سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت را به مخاطره نينداخت، در ضمن در نخستين قوانين اساسى آنها اصل شرط دارايى براى حق رأى دادن ملحوظ شده بود. انقلابات آمريكا و انگلستان، نمونه هاى انقلاباتى هستند كه از تفوق و برترى ثروت در زير پوشش «آزادى هاى بورژوايى» دفاع مى كنند. انقلاب فرانسه برجسته ترين انقلاب بورژوايى بوده است و به سبب ماهيت دراماتيك مبارزه طبقاتى خود تمامى انقلابات پيشين را تحت الشعاع قرار داده است. اين ويژگى ها مدلول سرسختى اشرافيت كه سخت به امتيازات فئودالى چسبيده بود و با دادن هر نوع امتيازى مخالف بود از يكسو و مخالفت پرشور توده هاى مردم با هر نوع امتياز يا تمايز طبقاتى از سوى ديگر، بود. اساساً بورژوازى خواهان سقوط كامل اشرافيت نبود بلكه امتناع اشرافيت از سازش و خطرات ضد انقلاب بود كه بورژوازى را به انهدام نظم كهن ناگزير ساخت. انقلاب فرانسه راه حقيقتاً انقلابى گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى را انتخاب كرد. اين انقلاب با نابود كردن بقاياى فئوداليسم و با آزاد ساختن دهقانان از قيد حقوق اربابى و عشريه كليسايى و وحدت بخشيدن به تجارت در سطح ملى، شاخص مرحله اى تعيين كننده در تكامل سرمايه دارى بود. سركوب فئودال ها سبب آزاد شدن توليدكنندگان مستقيم خرده پا شد و به تفكيك توده هاى دهقانى و قطب بندى آنها بين سرمايه و كار مزدورى انجاميد. پس از انقلاب، با گسترش روابط توليدى كاملاً نوين، سرمايه از قيد تحميلات و تجاوزات فئوداليسم رها شد و نيروى كار به صورت يك واقعيت تجارتى اصيل درآمد و اين امر در نهايت خودمختارى توليد سرمايه دارى را چه در بخش كشاورزى و چه در بخش صنايع تضمين كرد. پيروزى بر فئوداليسم و رژيم كهن، با پيدايى سريع روابط اجتماعى نوين همراه نبود. راه رسيدن به سرمايه دارى فرايندى ساده نبود، پيشرفت سرمايه دارى در دوره انقلاب به كندى صورت مى گرفت و صنايع آنقدر رشد نكرده بودند و هنوز سرمايه تجارى تفوق خود را حفظ كرده بود اما انهدام حكومت هاى بزرگ فئودالى و سيستم هاى سنتى كنترل داد و ستد، استقلال شيوه توليد و توزيع سرمايه دارى، يك استحاله كلاسيك انقلابى را تحقق بخشيد. انقلاب فرانسه در جهت زير و رو كردن ساخت هاى اقتصادى و اجتماعى موجود، چارچوب سياسى رژيم كهن را درهم شكست و بقاياى حكومت محلى كهن را محو كرد و امتيازات محلى و تبعيضات ايالتى را از ميان برد. انقلاب فرانسه در عين حال كه گامى ضرورى در گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى محسوب مى شود در رابطه با ديگر انقلابات مشابه داراى ويژگى هاى خاص خود است. اين ويژگى ها به خصوص به ساخت جامعه فرانسه در پايان رژيم كهن مربوط مى شود. انقلاب فرانسه در حالى كه به  عنوان يك انقلاب آزاديخواهانه و با پافشارى بر حقوق طبيعى دنباله  رو انقلاب آمريكا است، برخلاف انقلاب انگلستان داراى موضعى جهانى است. به يقين اين سخن توكويل كه: چرا اصول و نظرات سياسى مشابه در ايالات متحده تنها به تغيير دولت منجر مى شود و حال آنكه در فرانسه سقوط كامل يك نظم اجتماعى را به همراه مى آورد ( همان، ص۳۰۴ ) حاكى از عظمت انقلاب فرانسه است. اعلاميه ۱۷۸۹ بدون شك با حرارتى بيش از سلف آمريكايى خود سخن مى گويد و در راه آزادى گامى فراتر مى نهد. انقلاب فرانسه به عنوان يك انقلاب مساوات طلبانه به مراتب از اسلاف خود گام را فراتر گذارد، نه در آمريكا و نه در انگلستان بر روى برابرى تأكيد نشده بود زيرا هم اشرافيت و هم بورژوازى براى كسب قدرت نيروهايشان را متحد ساخته بودند اما مقاومت اشرافيت ضدانقلاب و درگير شدن در جنگ، بورژوازى فرانسه را ناگزير ساخت كه مساوات را به عنوان مسئله اى عمده مطرح كند چرا كه اين، تنها راه در كنار داشتن مردم بود. گذار اقتصاد فرانسه به سرمايه دارى از طريق يكپارچه كردن صنعت، افزايش و تمركز مزدبگيران و بيدارى و مشخص كردن آگاهى طبقاتى آنها، بار ديگر اصل تساوى حقوق را در اذهان مردم زنده كرد. اينك آنچه ويژگى هاى خاص جامعه فرانسه كه موجب تمايز و برترى انقلاب ۱۷۸۹ بر ساير انقلابات پيشين اعلام شد عنوان مى شود: در جامعه اشرافى نظام كهن، بر طبق قانون سنتى سه مرتبه از يكديگر متمايز شده بودند؛ روحانيون و نجبا كه از مراتب ممتازه بودند و مرتبه سوم كه اكثريت مردم را شامل مى شد. نجبا از اقشارى تشكيل مى شدند كه غالباً منافع مختلفى داشتند. نجباى دربارى از نجيب زادگانى بودند كه در دربار حضور داشتند و در ورساى زندگى مى كردند و اطرافيان پادشاه را تشكيل مى دادند. نجباى ايالتى كه جاه و جلال كمترى داشتند در ميان دهقانان زندگى مى كردند. منبع عمده عايدى اين نجبا تحميل عوارض فئودالى بر دهقانان بود. نجباى صاحب جامه از زمانى تشكيل شدند كه سلطنت، دستگاه قضايى و تشكيلات ادارى خود را به وجود آورده بود. در رأس اين دسته از نجبا، خانواده هاى بزرگ مستشاران پارلمانى قرار داشتند كه هدفشان در دست گرفتن كنترل حكومت و شركت در اداره حكومت بود. اين نجبا كه از قدرتى بسيار برخوردار بودند سخت به امتيازات خود وابسته بودند و با هرگونه رفرمى كه امكان داشت موقعيت آنها را به مخاطره اندازد، مخالفت مى ورزيدند. در پايان سده هجدهم اشرافيت فئودالى دستخوش انحطاط شده بود. نجباى دربارى در ورساى رو به ورشكستگى مى رفتند و نجباى ايالتى به زندگى بى هدف خود در املاكشان ادامه مى دادند. به همين دليل اشرافيت كه زوال خود را نزديك مى ديد، خواستار تحكيم و تاثير عوارض فئودالى و افزايش سختگيرى شده بود. در سال ۱۷۸۱ به موجب يك فرمان شاهانه، حق احراز مقامات عاليه در قشون منحصراً به نجبا يا كسانى اختصاص داده شده بود كه بتوانند مراتب نجابت را به اثبات رسانند. از نظر اقتصادى اشرافيت سعى داشت كه نظام ارباب رعيتى را حتى از وضع موجود آن بدتر كند. به موجب فرامين مربوط به ترياژ اربابان بزرگ فئودال يك سوم ملك جامعه روستايى را تصاحب كرده بودند. در اين حين پاره اى از نجبا به تدريج به امور بازرگانى طبقات متوسط ابراز علاقه مى كردند و سرمايه خود را در صنعت و به ويژه صنعت آهن به كار مى انداختند. در اين گرايش به تجارت، بخشى از نجباى متعلق به قشر بالاى اشرافيت به طبقه متوسط نزديك و تا حدى در آرمان هاى سياسى آنها سهيم شدند اما اكثريت وسيع نجباى ايالتى و دربارى راه نجات را تنها در اعلام صريح تر امتيازات خود مى ديدند. اين اختلافات و چنددستگى ها در ميان اشراف جامعه فرانسه طى مسير را براى انقلابيون سهل تر مى كرد.
روحانيون از ديگر گروه هاى جامعه فرانسه بودند كه از امتيازات سياسى، قضايى و مالى مهمى برخوردار بودند. در واقع تنها روحانيت بود كه به معناى حقيقى كلمه يك مرتبه اجتماعى را تشكيل مى داد زيرا كه اين مرتبه اجتماعى به يك تشكيلات ادارى مبتنى بر مجالس اسقف نشين مجهز بود و محاكم كليسايى و مقامات رسمى خود را داشت. گرچه روحانيت يكى از مراتب اجتماعى را تشكيل مى داد و از وحدت معنوى برخوردار بود معذلك از نظر اجتماعى گروهى همگون و يك دست را به وجود نمى آورد. قشر بالاى روحانيت -اسقف ها، روساى دير و كشيشان كليساهاى بزرگ انحصاراً از ميان نجبا انتخاب مى شدند كه اين عمل به سبب دفاع از امتيازات عاليه اى بود كه روحانيون دون مرتبه عموماً از آن محروم شده بودند. روحانيونى كه در مراتب پايين ترى قرار داشتند افرادى بودند كه از ميان عوام برخاسته بودند و با آنان زندگى مى كردند و در بينش آنها سهيم بودند. اين افراد كه در شرايط سختى زندگى مى كردند به تدريج به آثار فلاسفه علاقه مند شدند و مجذوب نظرات نوين عصر گشتند. بدين ترتيب دوگانگى ميان قشر ممتاز جامعه يعنى روحانيت فرانسه نيز به چشم مى خورد.از پايان سده پانزدهم مرتبه سوم جامعه به طبقه سوم معروف شده بود. اين مرتبه دربرگيرنده اكثريت عظيم مردم در اواخر رژيم كهن بود. اهميت اجتماعى اين طبقه در نتيجه نقشى كه در حيات ملى و خدمت به كشور ايفا كرده بودند، به سرعت افزايش يافته بود. بورژوازى مهمترين مرتبه را در طبقه سوم تشكيل مى داد. بورژوازى به واسطه فرهنگ و ثروتى كه داشت موقعيت رهبرى را در جامعه احراز كرده بود و اين موقعيت با موجوديت رسمى مراتب ممتازه در تعارض بود. از آنجا كه فرانسه در پايان رژيم كهن عمدتاً به صورت يك كشور روستايى باقى مانده بود و توليد كشاورزى نقشى مسلط را در حيات اقتصادى آن ايفا مى كرد، مسئله دهقانان از مسائل مهم محسوب مى شد. اهميت دهقانان قبل از هرچيز به تعداد آنها مربوط مى شود زيرا چنانچه توده هاى دهقانى در جريان انقلاب منفعل باقى مى ماندند، نه بورژوازى به پيروزى مى رسيد و نه انقلاب به بار مى نشست. دليل اساسى شركت دهقانان در جريان انقلاب، مسئله حقوق اربابى و بقاياى فئوداليسم بود و مداخله آنها بود كه سبب شد نظام فئودالى از بن كنده شود. در كشورى كه اكثريت عظيم جمعيت را روستائيان تشكيل مى دادند وتوليد وكشاورزى ديگر فعاليت ها را تحت الشعاع قرار داده بود، طبيعتاً خواست هاى دهقانان اهميت ويژه اى مى يافت. ارتجاع فئودالى خاص سده هجدهم، نظام مذكور را بيش از پيش غير قابل تحمل كرده بود. وقتى منازعه اى صورت مى گرفت عدالت اربابى (؟) دهقانان را زير فشار خود خرد مى كرد. زمينداران به حقوق مشاعى و سنتى دهقانان و اراضى مشاعه به طور دسته جمعى حمله مى بردند و آنها را مشمول حوزه قضايى خود قلمداد مى كردند و ادعايشان را با توسل به فرامين شاهى كه حق تصاحب يك سوم اراضى مورد نزاع را به آنها مى داد، به كرسى مى نشاندند. تحمل چنين وضع دشوارى براى اين خيل عظيم از جمعيت ناممكن مى آمد لذا چاره اى جز هم آوايى با ناراضيان از شرايط موجود براى ايشان نمانده بود.
نگرش هاى فلسفى
همراه با دگرگون شدن شالوده اقتصادى جامعه، ايدئولوژى ها نيز دگرگونى يافتند. سرچشمه هاى فكرى انقلاب را در نظرات فلسفى اى بايد جست كه طبقات متوسط از سده هفدهم مطرح ساخته بودند. به يقين آراى فلسفى مطرح شده، جريان انقلاب كبير را تسريع بخشيد و پشتوانه اى نظرى و بس غنى را در كوله بار خود جاى داد. دكارت نشان داده بود كه مى توان به يارى علم بر طبيعت چيره شد و فلاسفه سده هجدهم كه وارث فلسفه او بودند، با هوشمندى بسيار اصول نظمى نوين را ترسيم و ارائه كردند. جنبش هاى فلسفى سده هجدهم كه بر پايه ضديت با كمال مطلوب و رياضت كشانه و اقتدارطلبانه كليسا و حكومت در سده هفدهم استوار بود، بر ذهنيت فرانسويان تاثيرى ژرف گذارد. اين جنبش ابتدا به بيدارى اذهان كمر بست و سپس شيوه تفكر انتقادى را گسترش داد و نظرات نوينى را فراهم آورد. جنبش روشنگرى در تمامى زمينه هاى فعاليت بشرى از علم گرفته تا ايمان يا در حيطه اخلاق تا سازمان سياسى و اجتماعى، اصل «خرد» را جانشين اقتدار و سنت كرد. پس از سال ۱۷۴۸ بزرگترين آثار قرن به سرعت و پى در پى انتشار يافتند. روح القوانين منتسكيو در،۱۷۴۸ اميل و قرارداد اجتماعى در ،۱۷۶۲ گفتارهايى درباره منشاء عدم مساوات انسان ها در ،۱۷۵۵ از روسو تاريخ طبيعى بوفن در ،۱۷۴۹ رساله اى درباره حواس كندياك در ،۱۷۵۴ قانون طبيعت مورلى در ،۱۷۵۵ مقاله اى درباره آداب و رسوم و روح ملل ولتر در سال ۱۷۵۶ و از همه مهم تر سال ۱۷۵۱ شاهد انتشار نخستين جلد «دايره المعارف» به ابتكار ديدرو بود. ولتر، روسو، ديدرو و اصحاب دايره المعارف و اقتصاددانان همگى دست به دست هم دادند و با وجود اختلاف عقيده هايى كه داشتند، رشد انديشه هاى فلسفى را تشويق كردند. در نيمه اول سده هجدهم دو جريان بزرگ فكرى از حمايت وسيعى برخوردار شده بود؛ يكى جريان فكرى اى كه از فئوداليسم الهام مى گرفت و پاره اى از آن در روح القوانين منتسكيو انعكاس يافته بود و استدلال هاى لازم را براى پارلمان هاى محلى و مراتب ممتازه جامعه عليه استبداد فراهم مى آورد و ديگرى جريان فلسفى اى بود كه گرچه به روحانيت و گاه مذهب مى تازيد اما از نظر سياسى محافظه كار بود. در نيمه دوم سده هجدهم در حالى كه دو گرايش مذكور به حيات خود ادامه مى دادند، نظراتى نوين كه بيشتر دموكراتيك و مساوات طلبانه بود مطرح شد. فيلسوفان مسائل سياسى را رها كرده و به مسئله اجتماعى حكومت روى آورده بودند. فيزيوكرات ها گرچه محافظه كار بودند اما با مطرح كردن مسائل اقتصادى به اين جنبش جديد فكرى كمك كردند. اگر چه ولتر رهبر جنبش فلسفى پس از ۱۷۶۰ خواستار آن بود كه اصلاحاتى در چارچوب سلطنت مطلقه صورت گيرد و حكومت به دست توانگران طبقه متوسط اداره شود اما روسو منعكس كننده كمال مطلوب سياسى و اجتماعى خرده بورژوازى و صنعتگران بود. روسو در نخستين گفتار خود تحت عنوان «نقش علوم و هنرها در تهذيب آداب و افكار» تمدن زمانه اش را به باد انتقاد مى گيرد و به دفاع از بى امتيازان برمى خيزد و عنوان مى كند كه: اگر زندگى پرتجمل در شهرهاى ما صدنفر از بى چيزان را به نوايى مى رساند در عوض باعث مرگ صدهزار نفر در روستاها مى رود (همان، ۲۵۷) و در دومين گفتار خود تحت عنوان «درباره مبانى و سرچشمه هاى عدم مساوات در ميان انسان ها» حمله خود را متوجه مسئله مالكيت مى كند و در «قرارداد اجتماعى» نظريه حاكميت مردم را مطرح مى كند حال آنكه منتسكيو قدرت را براى اشرافيت و ولتر براى قشر بالاى طبقه متوسط محفوظ نگاه مى دارد. در ابتدا اين جريانات فكرى تقريباً با آزادى كامل اشاعه مى يافتند. مادام دو پمپادور كه يكى از محبوبين شاه و در عين حال زنى توانگر بود، با محفل زهدمآبانه درباريانى كه بر گرد ملكه و وليعهد حلقه زده بودند و از حمايت نظام اسقفى و پارلمان  ها برخوردار بودند، تصادم پيدا كرد و از فلاسفه در مقابل اين دشمنان دربارى شان حمايت كرد. پس از سال ۱۷۷۰ تبليغات اين جنبش فلسفى به ثمر رسيد. هرچند در اين زمان بزرگترين نويسندگان سكوت اختيار كرده بودند و به تدريج از صحنه كنار مى رفتند اما نويسندگان ديگرى قدم به عرصه گذاردند و به مردمى كردن و اشاعه نظرات نوين كمر بستند و آراى مذكور را در ميان تمامى بخش هاى طبقه متوسط و سراسر فرانسه رواج دادند. انتشار دايره المعارف كه در تاريخ انديشه اثرى برجسته محسوب مى شود در سال ۱۷۷۲ به پايان رسيد. اين اثر كه از ديدگاه هاى اجتماعى و سياسى اعتدالى نوشته شده بود، با تأكيد بر اعتقاد به پيشرفت علوم بناى يادبود عظيمى از «خرد» را برپا نهاد. گرچه توليد فلسفه در دوره لويى شانزدهم كاهش يافت اما به تدريج مجموعه اى از دكترين ها و تركيبى از سيستم هاى فكرى گوناگون تكوين مى يافت. بدين سان دكترين انقلاب شكل گرفت. آبه رينال در كتاب «تاريخ فلسفى و سياسى موسسات تجارى اروپاييان در هند شرقى و غربى» كه در تهيه  مقدمات آن ديدرو نقش موثرى ايفا كرد، بار ديگر تمامى مضامين فلسفى را مطرح ساخت؛ نفرت از استبداد، مخالفت با كليسا و جانبدارى از اداره آن توسط يك دولت غيرروحانى و ستايش ليبراليسم اقتصادى و سياسى (همان، ص ۲۳۶) تاثير كلام مكتوب را در كلام شفاهى تقويت كرد، تعداد سالن ها و كافه ها افزايش مى يافت و هر روز انجمن هاى جديدى براى مباحثه و محاوره ايجاد مى شد و دانشگاه هاى ايالتى و محافل مطالعاتى مورد توجهى بيش از پيش واقع شد. در سال ۱۷۷۰ مجمع روحانيت ادعا مى كند كه ديگر در فرانسه شهر و قصبه اى نمى توان يافت كه «از بيمارى مسرى بى خدايى در امان باشد» اين مدعاى مجمع نشان از گسترش افكار فلسفى دانشمندان با تاكيد بر محوريت عقل دارد. سده هجدهم شاهد پيروزى خردگرايى بود و خردگرايى بعدها بر تمامى زمينه هاى فعاليت انسانى تاثير گذاشت. از اعتقاد به محوريت خرد، اعتقاد به پيشرفت زاده شد و عقل رفته رفته تاثير روشنگرانه خود را گذارد.

نتيجه
بدين سان انقلاب فرانسه با پشتوانه عظيمى از انديشه هاى ناب فلاسفه و دانشمندان روزگار لقب «كبير» يافت و تنها انقلابى محسوب مى شود كه آرمان ها و فرامين آن نه تنها در عصر خود كه در اعصار بعد نيز مورد توجه تمامى آزادانديشان قرار گرفت و مبدل به الگويى شد كه تاكنون نيز جنبش هاى آزاديخواهانه آن را در سرلوحه برنامه هاى خود قرار مى دهند.










منابع

1.        کتاب انقلاب فرانسه --- نویسنده: فیلیس کورزین --- انتشارات ققنوس ---
2.       منبع:کتاب،انقلاب اسلامی و انقلاب های جهانی
3.        نويسنده: دکتر سيدحامد رضيئي روزنامه اعتماد، شماره 1448 به تاريخ 31/4/86، صفحه 13 (بين الملل)
4.        نويسنده: امير حسين - كبيرى
منبع: روزنامه - شرق - تاريخ شمسی نشر 25/04/1384
5.        عباس جعفری. گیتاشناسی نوین کشورها. چاپ سوم، تهران: انتشارات گیتاشناسی، ۱۳۸۷، 3421434-964-978، ‏صفحه ۳۰۶ و ۳۰۷.
  1. سلسله درس‌گفتارهای سید جواد طباطبایی در باب فلسفه سیاسی انقلاب فرانسه
  2. لغتنامه دهخدا؛ مدخل انقلاب کبیر فرانسه
  3. هفته نامه شهروند امروز؛ ش ۴۳؛ مقام توکویل در جامعه شناسی؛ تقی آزاد ارمکی
  4. France - Britannica Online Encyclopedia
  5. the French Revolution (۱۷۸۹-۱۷۹۹), Case Study (انگلیسی). Www.sparknotes.com. بازدید در تاریخ خرداد ۱۳۸۷.
  6. http://en.wikipedia.org/wiki/French_Revolution
  7. The French Revolution of 1789 as Viewed in the Light of republicanism by John Stevens Cabot Abbott - France - 1887






1. عباس جعفری. گیتاشناسی نوین کشورها. چاپ سوم، تهران: انتشارات گیتاشناسی، ۱۳۸۷، 3421434-964-978، ‏صفحه ۳۰۶ و ۳۰۷.

.[2] منبع:کتاب،انقلاب اسلامی و انقلاب های جهانی

[3] نويسنده: دکتر سيدحامد رضيئي

[4] نويسنده: امير حسين - كبيرى
منبع: روزنامه - شرق - تاريخ شمسی نشر 25/04/1384

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر